
عارفه شریعتیمقدم، هنرجوی نوجوان آکادمی نویسندگی رواد، دختری بااستعداد، مشتاق و علاقهمند به جهان ادبیات و نویسندگی است. عشق به مطالعه و حوصلۀ فراوان در بازخوانی و ویرایش داستانهایش، از ویژگیهای برجستۀ او در مسیر نویسندگی است.
عارفه از آن دسته هنرجویانی است که به نوشتن تنها به چشم یک فعالیت آموزشی نگاه نمیکند؛ بلکه برای پرورش قلم خود وقت میگذارد، نوشتههایش را بازبینی میکند و با اشتیاق در پی یادگیری و پیشرفت است. داستان «دلتنگِ اسارتِ عشق» نمونهای از تجربه و تخیل ادبی اوست.
کسب مقام در جشنوارۀ جابربن حیان در سال تحصیلی ۱۳۹۹–۱۴۰۰
کسب مقام دوم در رشتۀ احکام در سالهای تحصیلی ۱۴۰۱–۱۴۰۲ و ۱۴۰۲–۱۴۰۳
کسب مقام سوم در رشتۀ هندبال در سال تحصیلی ۱۴۰۱–۱۴۰۲
کسب مقام دوم در رشتۀ هندبال در سال تحصیلی ۱۴۰۲–۱۴۰۳
کسب مقام اول نمایش صحنهای در چهلویکمین جشنوارۀ فرهنگی هنری فردا در سال تحصیلی ۱۴۰۱–۱۴۰۲
کسب معدل بالای ۱۹/۹۰ در تمامی سالهای تحصیل
عارفه از هنرجویان بااستعداد و مشتاق آکادمی نویسندگی رواد است. آنچه در همراهی آموزشی با او برای من بسیار ارزشمند است، استعداد و ذوق داستاننویسی، مسئولیتپذیری، علاقهمندی جدی به مطالعه و حوصلۀ او در بازخوانی و ویرایش نوشتههایش است؛ به دیگر سخن او برای بهتر شدن داستانهایش وقت میگذارد، به فرایند بازنویسی اهمیت میدهد و با اشتیاق در مسیر یادگیری گام برمیدارد. به باور من، همین استمرار، دقت و علاقه به آموختن است که در کنار استعداد، به شکلگیری قلم یک نویسنده کمک میکند. عارفه را نویسندهای صاحبقلم در ردۀ سنی نوجوان میدانم و امیدوارم با تداوم مطالعۀ ادبی و تجربۀ نوشتن، مسیر رشد و بالندگی قلم خود را با موفقیت ادامه دهد. از خانوداۀ همراه و فرهیختۀ عارفه ی عزیز بسیار سپاس گزارم.
دکتر فاطمه حکیما
مدرس و مؤسس آکادمی نویسندگی رواد

نوشتهای از عارفه شریعتیمقدم
روزی روزگاری در دنیای پشت جنگلهای سرسبز و ابرهای رقصان، شاهدخت ویکتوریا همراه پادشاه و ملکه، پدر و مادرش، درون قصر مجللشان زندگی میکردند.
سال ۱۸۸۰ بود و هجدهمین تولد شاهدخت ویکتوریا در پیش بود. ویکتوریا که از شوق تولدش تمام فکر و ذکرش، فردا و مراسمات باشکوه هر ساله بود، آرامآرام پلکهایش از شدت به تصویر کشیدن رؤیاهای رنگارنگ متورم و سنگین شدند و به خواب رفت.
خواب مادرش را دید، خواب ملکه ویولت را؛ ملکه لباس عروسیاش را به تن کرده و خوشحال میرقصید. قدمهایی هماهنگ برمیداشت و رقصهای اشرافی را اجرا میکرد.
ترکیب مادر زیبایش و رقص و تور و هنرنمایی آفتاب همان رؤیایی بود که به او انرژی میداد. مادرش در انتهای خواب او را بوسید و دست او را میان دو دستش فشرد و سپس رقصکنان از دیدش محو شد. بعضی در روز تولدشان غم میدارند که تا به این سن چه کردهاند و چه دردهایی که نکشیدهاند، اما ویکتوریا از آنهایی بود که حتی در ۹۹ سالگیاش، روز تولدش را به غم نمیباخت، البته تا بعد از اتفاق بعدازظهر آن روز!
از خواب رؤیاییاش، حالا در هوشیاری چیز زیادی یادش نمیآمد؛ جز صورت زیبای مادرش و گیسوان پرپشت و قهوهای سوختهاش؛
این بروبروی خوش را سرطان خون از او گرفته و حالا پژمردهتر به نظر میرسید.
حدود هفت سال بود که تمام پزشکان سرشناس و حکیم به دیدن مادرش آمده بودند و همه به دنبال راه درمانی گشتهاند. این بیماری، بیماری نادری بود که اکثر جراحان و متخصصان از فهم آن عاجز بودند. ویکتوریا لباسهای مهمانی ابریشمیاش را بر تن کرد و موهایش را به گلهای زیبای بیرون از پنجره آراسته کرد. او آمادهی تولد بود که ناگهان صدایی گوشخراش همچون افتادن جسم سنگینی بر زمین به گوشش رسید. دواندوان دامنش را بالا گرفته و به سمت صدا رفت.
به اتاق پادشاه سر زد و دید که کسی آنجا نیست، پس به اتاق مادرش پلهها را دوتا یکی قدم برداشت و رسید. مادرش از روی تخت افتاده و بر زمین ولو شده بود؛ همچون ستارهای که زیر پا لهاش کرده باشند. شاهدخت بر سر مادرش نشست و سعی کرد هشیارش کند، اما خیلی دیر شده بود. قلبش دیگر گومبگومب صدا نمیداد و خسخس سینهاش شنیده نمیشد.
خون از لب و دهانش میریخت. شاهدخت هنوز امیدوار بود و برای نگه داشتن خون تقلا میکرد. با دستان سردش به صورت کبود مادرش ضربه میزد، اما اثری از علائم حیات نبود. سیلیها شدت میگرفتند و باز هیچ اتفاقی نمیافتاد.
شاهدخت تا بعد از آمدن پدرش سر به روی بالین مادرش گذاشته بود و منتظر پند هر سالهاش بود، منتظر تبریک جانانهی مادرش، منتظر بوسهی ادامهدار بر گونهاش؛ همهی اینها در یک بعدازظهر بهاری از او گرفته شده بود.
گاهی سکوت یک فرد از فریاد به هنگام غم پردردتر و ترسناکتر است. ویکتوریا تا قبل از خاکسپاری مادرش در آرامگاه خانوادگیشان، هر جایی که جسم سرد و بیروح میرفت خودش را میرساند و میدوید تا شاید او بلند شود و دستش را بگیرد و باز هم با هم برقصند و شادی کنند و ویکتوریا حدس بزند که کادوهای امسالش چه خواهند بود.
غم غروب را حالا فقط او میشناخت. پالتوی آغشته به بوی مادرش را پوشید تا از نسیم ابتدای بهار در امان باشد و جام یادگاری را پر از شراب کرد و در باغ میچرخید.
همان جام شرابی را که مادرش به هنگام تولد او از پدرش هدیه گرفته بود را در دستان لرزانش نگه داشته بود. جام از کودکی همچون مادر دومش، رشد او را دیده بود و برای هر پیشرفتش قربانصدقهاش میرفت.
ویکتوریا در حال گذراندن اولین شب زندگی بدون مادرش بود، اولین شبی که مهتاب کمسو بود و گلهای شببو بویی نمیدادند، اولین شبی که هیچ ستارهای در آسمان نبود. او فکر میکرد شاید ستارهها به دور مادرش جمع شده باشند و به دور مادرش بگردند. شراب قرمز را مینوشید و قدم میزد. جرئت دور شدن از آن مزار را نداشت. هنوز لباس تولدِ خونینش را در نیاورده بود و اندکی گل پژمرده در هیاهوی گیسوانش گیر افتاده بودند. درد دلش را به آسمان و زمین میگفت. تا قبل از این مادرش گوش شنوای او بود.
لرزش صوت صدایش و آوازی که میخواند در سراسر باغ به گوش میرسید. صدای دردش بسیار بلند بود. شروع به خواندن کرد: «ای مهتاب بیدار، ای بابونهی خندان، ای ستارهی پنهان، بیا و غم را ببر.
بیا و من را ز غم دوریاش، دور کن.»
حتی مورد خطاب قرار دادن مادرش بغض گلویش را تحریک و راه نفسش را سد میکرد. جام که حرفهای ویکتوریا را میشنید، با آرزوی شنیده شدن حرفهایش شروع به سخن گفتن کرد: «ای جانم، من اینجایَم. میدانم غم دلت برق چشمانت را خاموش کرده است. میدانم زبانت ناتوان از بیان دردت است. اشک نریز؛ مرواریدهای درخشان را بند بیاور. اصلاً میخواهی جای دردت را ببوسم؟ ملکه ویولت، هرگاه زخمی میشدی، بوسهای بر زخمت میزد و شکوفهی لبخند را بر لبانت میکاشت، میخواهی من هم مرحمت شوم؟»
باد خنک دلسرد که گویی بیخبر از غم شاهدخت بود، میوزید و جای اشکش را میسوزاند و لرزش لبانش را شدت میداد. شاهدخت که هیچ مرهمی بر دردش دوا نبود، شروع به صحبت با مادرش کرد و همزمان شراب ناب را مینوشید و میگفت: «دلم میخواهد دستانت را از درون خاک سرد بیرون بکشم و خاک را پاک کنم و دستت را نوازش کنم. دلم میخواهد کهکشان چشمانت را با جزئیاتش به ذهن بسپارم. دلم میخواهد ماهگرفتگی روی بازویت را در ذهنم حک کنم. دلم میخواهد فقط یکبار دیگر نامم را صدا بزنی و بویت کنم و آغوشت را به خاطر بسپارم؛ دلم میخواهد اما چه کنم که نمیشود.»
نمیشودها غمگینترین افعال ادبیاتاند و ترکیبشان با غم و خشم، آشوبی جبراننشدنی به بار میآورد. او جرعهای دیگر نوشید و به احساسات پنهانش اجازهی فوران کردن داد. فوران احساساتش با صدای مهیب شکستن جام همراه شد. رودی از شراب و خون راه افتاد. دست شاهدخت به خاطر قطعههای برندهی جام دچار جراحت شده بود. جام حالا خالی از شراب بود و هر قطعه از وجودش در میان چمنهای سبز باغ پنهان شده بود. نقش و نگار سلطنتی این جام باارزش حالا همچون پازلی هزاران قطعه جدا شده بود.
جام که هنوز متوجهی جراحت دست شاهدخت نشده بود، نالهکنان گفت: «چه کردی جان من؟ من که خواستم مرهم دردت باشم، من که از کودکیات یارت بودم؛ حق من این بود؟»
شاهدخت زخمش را فشرد تا جلوی خون و درد را بگیرد و همین حین جام متوجه جراحت شد و گفت: «ای وای خدای من، شاهدخت من، من چه کار کردم؟ باعث دردت شدم؟ وای بر من که شیشهام و شکننده. لیاقتت را نداشتم، جانم.»
شاهدخت خدمتکار را صدا کرد و گفت: «بیایید و این قطعهشیشهها را جمع کنید. تنها یادگاری مادرم را خودم نابود کردم. چطور توانستم؟»
صورتش بیروح و دستانش یخزده بودند، لبهای کبودش را گاز میگرفت تا جلوی اشکش را بگیرد. جام این حرف را که شنید کمی در دلش خوشحال شد که شاهدخت پشیمان است، اما او غافل از دلیل اصلی پشیمانی شاهدخت بود.
جام همانطور که قطعههایش را جمعوجور میکرد، سعی داشت پا به فرار بگذارد تا در دام خدمتکاران نیفتد. همانطور که جام در حال رفتن با زخمهایش بود و عذاب وجدان داشت، یادش رفته بود چه کسی دیگری را زخم زده و پشیمانی شاهدخت به خاطر کیست.
جام سعی داشت جواب افکار منفیاش را بدهد و نگذارد چیزی او را از شاهدخت دلسرد کند؛ دگر شرابی درونش و اشتیاقی در پس دلش نبود؛ پس با خود زمزمه کرد: «در هر صورت زیبا بود، دوست داشتن او زیبا بود، دوست داشته شدن توسط او هم زیبا بود، اگرچه که به خاطر مادرش من را دوست میداشت اما باز هم!»
صدای آهش با صدای قطعههایی که یکی به یکی از او جدا میشدند همراه میشد: «به این امید میمانم که لااقل من را از یاد نبرد، چرا که من ظرافت تمام او را در وجودم حک کردهام.» و بعد آرزو کرد شاهدختش با غمی به بزرگی سوگ مادرش کنار بیاید.
ترم یک نویسندگی رواد، پلهای به سوی رویای همیشگیام بود؛ پلهای که قدم برداشتن بر آن، بزرگترین لطف به کودک هیجانزدۀ درونم بود. این دوره به لطف استاد حکیما، علاوه بر آموزشهای مفید داستاننویسی که باعث پیشرفت قابلتوجه من در داستاننویسی و آشنایی با ادبیات شد، به منِ نوجوان آموزش داد چطور از ترس قضاوت رها شوم و احساساتم را بر روی کاغذ بیاورم. فضای گرم و صمیمی کلاس نیز باعث لذتبخش شدن ساعات کلاسی شد. من به شخصه از دوستانم در این مکتب، درسهای بسیاری گرفتم؛ درسهایی از قلمشان که بر کاغذ خوشرقصیده بود و درسهایی از کلام و تفکرشان که مرا آگاه ساخت. با تشکر از مجموعۀ رواد 🌱🤍
ما در مجموعۀ فرهنگی رواد، بسیار خوشحال و مفتخریم که فرصت همراهی با نوجوانان بااستعداد و نخبهای را داریم که هر یک میتوانند افقهای تازهای در جهان اندیشه و ادبیات بگشایند. تلاش میکنیم در کنار این نوجوانان و خانوادههای فرهیختۀ آنان، زمینهای برای رشد استعدادها، شکوفایی خلاقیتها و بالندگی قلمهای جوان فراهم کنیم.
برای ما، این همراهی تنها آموزش نویسندگی نیست؛ بلکه همسفری در مسیری است که به کشف تواناییها، پرورش اندیشه و ساختن آیندهای روشنتر میانجامد. ما به پرواز قلمهای جوان باور داریم و با شوق در کنار آنان میایستیم؛ پروازی که نوجوانان، مسافران آیندۀ آن و سازندگان افقهای روشن این مرزوبوماند.
مؤسسۀ فرهنگی رواد | آکادمی نویسندگی نوجوان رواد
بستن *به این
نظر امتیاز دهید
*نام و نام
خانوادگی * پست
الکترونیک * متن پیام
|
دفتر مرکزی و حضوری: قزوین، خیابان نادری جنوبی، روبه روی آزمایشگاه فرزام، طبقه 2، مؤسسۀ رَواد (دکتر فاطمه حکیما)
09102080014
ravaad@
تمامی خدمات و محصولات این سایت، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه می باشند و فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.
(3).jpg?w=60)
(3).jpg?w=60)






.png)
.png)
.png)