مهارت‌آموزان نوجوان نویسندگی رواد؛ پریا خانی قدرت خلاقیت تا نقش های داستانی

menuordersearch
مهارت‌آموزان نوجوان نویسندگی رواد؛ پریا خانی قدرت خلاقیت تا نقش های داستانی
سبد خرید شما خالی است !
تومان
سبد خرید
09012688878
محصولات آکادمی نویسندگی رواد آثار هنرجویان آثار هنرجویان کودک و نوجوان آکادمی نویسندگی رواد
مهارت‌آموزان نوجوان نویسندگی رواد؛ پریا خانی قدرت خلاقیت تا نقش های داستانی
مهارت‌آموزان نوجوان نویسندگی رواد؛ پریا خانی قدرت خلاقیت تا نقش های داستانی
۱۴۰۵/۸/۱۱ دوشنبه
(1)
(0)

پریا خانی؛ مهارت‌آموز نوجوان نویسندگی رواد

داستان‌نویسی؛ مسیری برای پرورش تخیل و کشف صدای شخصی

داستان‌نویسی برای نوجوانان تنها به معنای یادگیری اصول روایت و ساختن شخصیت و پیرنگ نیست؛ بلکه فرصتی برای پرورش تخیل، گسترش دامنۀ تجربه‌های ذهنی و کشف شیوه‌ای شخصی برای بیان اندیشه‌ها و احساسات است. داستان‌نویسی همچنین به نوجوانان کمک می‌کند با احساسات و عواطف انسانی بیشتر آشنا شوند، شناخت عمیق‌تری از خود پیدا کنند، اعتمادبه‌نفسشان را تقویت کنند و نگاهی خلاقانه‌تر به جهان پیرامون خود داشته باشند.

در آکادمی نویسندگی رواد، آموزش داستان‌نویسی با تأکید بر مطالعۀ ادبی، تمرین مستمر، پرورش خلاقیت و شناخت تدریجی توانایی‌های فردی هنرجویان دنبال می‌شود. در این مسیر، هر هنرجو فرصت دارد جهان داستانی خود را بسازد، تجربه کند، بنویسد و با دریافت بازخورد تخصصی، به‌تدریج سبک و صدای شخصی خود را در نویسندگی پیدا کند.

آشنایی با پریا خانی

پریا خانی، دانش‌آموز پایۀ هفتم مدرسۀ سمپاد فرزانگان ۸ و از هنرجویان نوجوان آکادمی نویسندگی رواد است؛ دختری بااستعداد و برخوردار از روحیه‌ای پرنشاط، بااعتمادبه‌نفس است. ذهن جست‌وجوگر و نگاه خلاق او سبب می‌شود به پدیده‌ها و موقعیت‌های پیرامونش تنها از دریچۀ معمول نگاه نکند؛ بلکه با کنجکاوی، دقت و قدرت تحلیل، به کشف لایه‌های پنهان موضوعات و یافتن امکان‌های تازه بیندیشد.

پریا در کنار علاقه‌مندی جدی به داستان‌نویسی، در عرصه‌های هنری گوناگون نیز تجربه‌اندوزی می‌کند. موسیقی، نوازندگی گیتار الکتریک و طراحی چهره و پرتره، بخشی از دنیای هنری او را شکل می‌دهند؛ دنیایی که در آن، تخیل، احساس و خلاقیت مجال بروز پیدا می‌کنند.

او با هدف پرورش خلاقیت، تقویت توانایی‌های فردی و حرکت در مسیر نویسندگی به آکادمی نویسندگی رواد پیوسته است. در نوشته‌های پریا، خیال‌پردازی صرفاً ابزاری برای ساختن ماجراهای شگفت‌انگیز نیست؛ بلکه راهی برای عبور از مرزهای آشنای واقعیت و ورود به جهان‌هایی تازه است. او به موقعیت‌های غیرمنتظره، شخصیت‌های رازآلود و تجربه‌های درونی علاقه نشان می‌دهد آنچه در پریا شایستۀ توجه است، همراهی استعداد هنری با ذهنی تحلیل‌گر، روحیه‌ای بانشاط و اعتمادبه‌نفسی است که به او امکان می‌دهد ایده‌هایش را با جسارت دنبال کند و جهان داستانی خود را شکل دهد. امیدواریم این اشتیاق و توانمندی، در کنار مطالعۀ پیوسته و تجربۀ نوشتن، به بالندگی هرچه بیشتر قلم او بینجامد.

دستاوردها و توانمندی‌ها

  • دانش‌آموز پایۀ هفتم مدرسۀ سمپاد فرزانگان ۸

  • کسب رتبۀ دوم داستان‌نویسی مدرسه با موضوع تاب‌آوری در دوران جنگ

  • کسب رتبۀ دوم گروه سرود در سطح استانی

  • نوازندۀ گیتار الکتریک

  • طراح چهره و پرتره به‌صورت حرفه‌ای

نظر استاد دوره درباره پریا

پریا دختری بااستعداد، خوش‌صدا، بااعتمادبه‌نفس و برخوردار از روحیۀ خلاقانۀ بسیار خوب و بااحساس است. او بسیار منظم و بااستعداد؛ در کلاس‌های نویسندگی سرِ ساعت حاضر می‌شود و مطالب را با سرعت و دقت فرا می‌گیرد. پریای عزیز سبک نویسندگی مشخصی دارد و برای نوشتن ارزش و اهمیت ویژه‌ای قائل است. پشتکار، نظم و نگاه خلاقانۀ او به نوشتن، از ویژگی‌های ارزشمند این هنرجوی عزیز است. از پریا و خانوادۀ فرهیخته‌اش برای اعتماد و همراهی‌شان صمیمانه سپاسگزارم و برای او در مسیر رشد و شکوفایی استعدادهایش آرزوی موفقیت دارم.

دکتر فاطمه حکیما
مدرس و مؤسس آکادمی نویسندگی رواد

 

هنرآموزان نویسندگی نوجوان رواد

آثار داستانی پریا

۱. سایۀ رفتارهای ما

موضوع: همدلی، قضاوت و پیامد رفتار با دیگران

در این داستان سورئال، سیلویا پس از تجربه‌ای رازآلود، با پیامد رفتار خود در برابر یکی از همکلاسی‌هایش روبه‌رو می‌شود. او به شکلی غیرمنتظره جای بکی، دختری که پیش‌تر مورد تمسخر او و دوستانش قرار گرفته بود، قرار می‌گیرد و تجربه‌ای تازه از رنج و تنهایی را از سر می‌گذراند.

داستان با استفاده از جابه‌جایی هویت و عناصر فراواقعی، مخاطب را به تأمل دربارۀ همدلی و تأثیر رفتارهای روزمره بر زندگی دیگران دعوت می‌کند.

داستان اول: سیلویا

روزی بهاری بود. با خانواده‌ام برای تعطیلات به محله‌ای خوش‌آب‌وهوا به نام سوانیی رفته بودیم که مردم محله به آن سوان می‌گفتند. همین که از راه رسیدیم، بر سر میز آمدیم تا با پدر و مادرم ناهار بخوریم.

طلام، مرغی که برای چهار سال بهترین دوستم است، در قفس جلوی درِ بالکن ما بود. او معمولاً پرانرژی است، اما این بار به‌طور مشکوکی ساکت بود. فکر می‌کردم داشتم با مادرم حرف می‌زدم که ناگهان طلا جیغی کشید و از خود بی‌خود شد. خودش را به دیواره‌های قفس می‌کوبید؛ طوری رفتار می‌کرد که انگار چیزی یا کسی او را تا حد مرگ ترسانده است. صورتش سرخ شده بود.

قبلاً هم او را این‌گونه دیده بودم؛ وقتی که یک گربه نزدیک بود به او حمله کند. پس فکر کردم که دوباره گربه‌ای دیده است. همان لحظه بلند شدم و از پنجره به بیرون نگاه کردم، اما هیچ‌چیز دیده نمی‌شد. طلا هنوز هم همان‌طور به نظر می‌رسید. او را از قفس درآوردم. در چشمانش وحشتی وصف‌ناپذیر حس می‌شد. طلا وقتی بغلم بود، بالاخره آرام شد. اما چه چیزی تو را تا این حد ترسانده بود؟

وقتی خواستم او را دوباره در قفس بگذارم، دوباره جیغی کشید و اصلاً دلش نمی‌خواست به قفس برگردد. وقتی او را دوباره در قفس گذاشتم، آرامشی که برای چند لحظه داشت کاملاً از بین رفت.

در فکر توضیحی منطقی برای این ماجرا بودم که از گوشۀ چشمم چیزی دیدم؛ چیزی سیاه. نگاهم به سمت آن برگشت. توده‌ای سیاه، تیره‌تر از هر سیاهی که تا به حال دیده بودم! اما وقتی می‌خواستم به سمت مادرم بروم، دیگر من نبودم که انتخاب می‌کرد کجا بروم. چیزی با سرعت مرا به سمت آسمان می‌برد؛ بالاتر از پشت‌بام آپارتمانمان، که بلندترین جایی بود که می‌رفتم. بلندتر و بلندتر، آن‌قدر بالا که با یک نگاه کلی دریا دیده می‌شد؛ بلندتر از ابرها!

بالاخره استاد در هوا معلق بودم که صدایی بم و بسیار بلند شنیدم. صدا اسمم را صدا کرد:

«سیلویا! پس بالاخره دیدمت.»

کسی که به نظر می‌آمد صاحب صدا باشد، به من نزدیک می‌شد. مردی جوان بود. گفت: «احتمالاً وقتی بکی رو اذیت می‌کردی، لحظه‌ای به تبعاتش فکر نمی‌کردی، مگه نه؟»

بکی هم‌کلاسی راهنمایی‌ام بود. من و دوستانم با او شوخی می‌کردیم و خب، بهمون خوش می‌گذشت.

داد زدم: «تو کی هستی؟»

به من بی‌توجهی کرد و ادامه داد: «یکی به‌خاطر تو و دوستانت مدرسه رو ول کرد. خوب می‌دونی که خیلی باهوش بود، اما الان چی؟ به‌خاطر تو اون الان چندین بار به روان‌پزشک رفته، چون افسردگی گرفته.»

گفتم: «خب، مشکل اونه، مشکل من نیست؛ چون ما فقط...»

حرفم را قطع کرد: «پس بهتر است بفهمی جای او بودم چه حسی دارم.»

همان لحظه به خواب رفتم. وقتی بیدار شدم و در آینه نگاه کردم، من دیگر سیلویا نبودم. من یکی بودم؛ بکی، ۱۴ ساله‌ای که باهاش شوخی می‌کردیم. حالا دیگر مشکل من بود.

 

۲. خانم سایه

موضوع: تنهایی، دوستی و خیال‌پردازی

دختری تنها در یکی از شب‌های بی‌خوابی متوجه می‌شود سایه‌اش رفتاری متفاوت از او دارد. سایه به موجودی خیال‌انگیز و دوست‌داشتنی تبدیل می‌شود که با او بازی می‌کند، می‌خندد و احساس دوستی را به او می‌بخشد.

اما با ورود دختر به مدرسه‌ای شبانه‌روزی، این دوست رازآلود ناپدید می‌شود و او بار دیگر با تنهایی روبه‌رو می‌شود.

داستان خانم سایه

شب بود. مثل همیشه خوابم نمی‌برد. رفتم طبقۀ پایین، چون خواهر پنج‌ساله‌ام توی اتاقم خواب بود و خب، آیا آن لپ‌های تپلش آن‌قدر مظلوم و بامزه به نظر می‌رسید که دلم نمی‌خواست بیدارش کنم؟ پس تنهایی رفتم طبقۀ پایین.

وقتی راه می‌رفتم، سایۀ خودم را می‌دیدم و لحظه‌ای احساس کردم که سایه‌ام به من دست تکان می‌دهد، ولی خب چون تاریک بود، جدی نگرفتم. رفتم و یک لیوان آب خوردم.

سایه‌ام را موقع آب خوردن دیدم. دو چیز مانند پاهای هشت‌پا از کنارش بیرون آمدند. سریع لیوان را روی میز گذاشتم و برگشتم. پشتم هیچ‌چیزی که حتی بتواند کمی شبیه پای هشت‌پا باشد، نبود. خیلی برایم عجیب بود.

رفتم و یک چراغ‌قوه برداشتم. آن را روشن کردم و روی زمین گذاشتم. جلوی آن ایستادم. با دستم سایۀ یک پرنده درست کردم و به آن نگاه کردم. سایۀ پرنده پرواز کرد! چشمانم گرد شد و باور نمی‌کردم.

دوباره امتحان کردم. این بار خودم جلوی نور ایستادم. سایه‌ام برایم دست تکان داد و بعد خودش را انداخت زمین تا مرا بخنداند. من هم آرام خندیدم. به او سلام کردم. او به من یک قلب نشان داد که یعنی از من خوشش می‌آید. چشم‌هایم برق زد و ناخودآگاه لبخند زدم.

شاید به نظر چیز مهمی می‌آید، اما هیچ‌وقت حس دوست‌داشته‌شدن نداشتم و تا حالا دوستی هم نداشتم. خب، او اولین دوستم بود. اسمش خانم سایه بود.

کلی باهاش حرف زدم. فقط او بود که منو می‌خنداند و دوست داشت باهام حرف بزند. پس من هم هر وقت که می‌توانستم، چراغ‌قوه را برمی‌داشتم و باهاش حرف می‌زدم و بازی می‌کردم.

یک روز خواهرم را دیدم که از گوشۀ در با چشمانی پر از تعجب نگاه می‌کرد. بعد که متوجهش شدم، دوید و به مادرم گفته بود.

یک روز صبح که بیدار شدم بروم مدرسه، پدرم آن راه همیشگی را نمی‌رفت و انگار قرار نبود به مدرسه برویم. وقتی هم که از او پرسیدم، جواب نمی‌داد. جلوی ساختمانی بزرگ که از اینجا پشت‌بام آن دیده نمی‌شد، ایستاد. تابلویش را خواندم: «مدرسۀ شبانه‌روزی».

چی؟ داد زدم: «بابا، قراره بیام اینجا و دیگه برنگردم خونه؟ پس شما هم منو دوست نداشتین؟»

نه! پدرم فقط آرام گفت: «این برای صلاح خودته.»

از چشمم اشک می‌آمد، اما دلم نمی‌خواست گریه کنم. پس فقط از ماشین پیاده شدم. پدرم من را برد داخل، مرا به خانمی پیر سپرد و رفت.

آن خانم مرا به اتاقی با شش تا تخت برد. روی دیوار، نقاشی بچه‌ها بود و یک عروسک خرسی که یکی از چشمانش افتاده بود، دیده می‌شد. بقیه آنجا نبودند. تا آنجا تنها شدم.

سعی کردم با خانم سایه حرف بزنم. جلوی نور ایستادم و سایه‌ام را دیدم، اما خبری از خانم سایه نبود. از آن روز بارها تلاش کردم، اما هیچ‌وقت برنگشت.

۳. سقوط

موضوع: ترس، خواب و بیداری، خیال و واقعیت

ماتیلدا، دانش‌آموزی که نگران ابتلا به بیماری ارثی خانواده‌اش است، در کلاس ریاضی صداهایی می‌شنود که دیگران قادر به شنیدنشان نیستند. پس از تجربه‌ای شبیه سقوط به جهانی تاریک و رازآلود، خود را در موقعیتی هراس‌آور می‌یابد.

در پایان، با بیدارشدن در بیمارستان درمی‌یابد که پس از تصادفی، چند روز در کما بوده است. داستان با بهره‌گیری از فضای سورئال، مرز میان رؤیا، ترس و واقعیت را به بازی می‌گیرد.

داستان سوم: سقوط

موضوع: اسکیزوفرنی، سقوط و اسلحه

یک روز خسته‌کنندۀ دیگر توی مدرسه بود. از زنگ ناهار آمده بودم و حالا زنگ ریاضی داشتیم. همیشه از ریاضی بدم می‌آمد. امروز هم به‌خاطر زنگ ورزش خیلی خسته بودم.

سر کلاس سرم را روی میز گذاشتم که یک لحظه احساس کردم صدایی اسم من را صدا می‌زند. سرم را بالا آوردم و سعی کردم بفهمم صدا از کجا می‌آید. صدا نزدیک‌تر شد و بلند داد زد: «ماتیلدا!»

ترسیده بودم. از بغل‌دستی‌ام پرسیدم که آیا او صدایی می‌شنود که انگار کسی دارد اسم مرا می‌گوید؟ و او با لحنی متعجب گفت: «نه.»

صدای دیگری شنیدم؛ داد می‌زد: «ماتیلدا، تو باید بیدار بشی!»

همیشه از این لحظه می‌ترسیدم. اسکیزوفرنی توی خانوادۀ ما ارثی است و خاله‌ام و مادربزرگم همگی به این بیماری مبتلا هستند. خاله‌ام می‌گفت اولین علائمی که داشته، شنیدن صداهایی بوده که کس دیگری نمی‌شنیده.

وقتی یاد حرف‌هایش افتادم، ترسیدم. سریع از میزم بلند شدم. درحالی‌که صدای گریۀ فردی در گوشم پیچیده بود، می‌دویدم تا پیش خانواده‌ام بروم و برای آخرین بار، قبل از اینکه عقلم را از دست بدهم، از آن‌ها خداحافظی کنم.

در حال دویدن بودم که زیر پاهایم خالی شد. انگار قرار بود برای همیشه در حال سقوط باشم، اما بالاخره به جایی فرود آمدم. آنجا تا مایل‌ها هیچ‌چیز جز تاریکی دیده نمی‌شد.

مردی عضلانی که انگار صورتی نداشت، داد زد: «بلندتر صحبت کنید! مطمئنم که صدامونو می‌شنوه.»

بعد متوجه شدم که او تنها نبود. حالا فقط داشتم فرار می‌کردم؛ از گروهی از مردم عضلانی مانند او.

یکی از آن‌ها آرام گفت: «دلم برایت تنگ شده.»

در ذهنم با خودم گفتم: «چی؟ دلش برایم تنگ شده؟ منظورش چیست؟»

اما وقت آن‌قدر نبود که بتوانم زیاد فکر کنم، پس فقط به دویدن ادامه دادم. اما یکی از آن‌ها از جلو به سمتم دوید و من دیگر ناامید شده بودم و می‌دانستم شانسی برای زنده‌ماندن ندارم.

مردی بر رویم اسلحه کشید و گفت: «دوستت داریم!» و بعد به سمتم شلیک کرد.

همان لحظه بیدار شدم. روی تخت بیمارستان بودم و اولین چیزی که دیدم مادرم بود که داد زد: «پرستار! پرستار! زود باشید، او به هوش آمد!»

تا به حال او را آن‌قدر خوشحال ندیده بودم.

او گفت که من وقتی می‌خواستم پیاده به مدرسه بروم، تصادف کردم و برای شش روز در کما بودم.

وقتی پرستار آمد، مادرم به او اشاره کرد و گفت: «پرستار، بکا، ممکنه صدای ما رو بشنوی؟ پس کل مدت با تو حرف می‌زدیم.»

در آن لحظه شوکه شده بودم، اما درعین‌حال خوشحال بودم که مانند خاله و مادرم مبتلا به اسکیزوفرنی نیستم.

مسیر یادگیری در آکادمی نویسندگی رواد

در آکادمی نویسندگی رواد، باور داریم هر نوجوان جهانی یگانه از تخیل، احساس و اندیشه دارد. آموزش نویسندگی فرصتی است برای شناخت این جهان و تبدیل تجربه‌ها و ایده‌ها به داستان.

پریا در مسیر یادگیری خود، با مطالعۀ ادبیات، تمرین مستمر و تجربه‌کردن شیوه‌های گوناگون روایت، فرصت می‌یابد توانایی‌های داستان‌پردازی خود را گسترش دهد و به‌تدریج صدای شخصی‌اش را در نوشتن پیدا کند.

آکادمی نویسندگی رواد؛ همراه نوجوانان در مسیر نویسنده‌شدن.

پرسش‌های متداول
برچسب ها :
 share network telegramrubika
مطالب مشابه
نظرات کاربران
*به این مطلب امتیاز دهید
*نام و نام خانوادگی
* پست الکترونیک
* متن پیام

بستن
*به این نظر امتیاز دهید
*نام و نام خانوادگی
* پست الکترونیک
* متن پیام

0 نظر
خانهورود به حساب کاربریسبد خرید

دفتر مرکزی و حضوری: قزوین، خیابان نادری جنوبی، روبه روی آزمایشگاه فرزام، طبقه 2، مؤسسۀ رَواد (دکتر فاطمه حکیما)
09102080014
ravaad@

جستجو
سایت ساز و فروشگاه ساز یوتاب
گفتگو را شروع کنید
سلام! برای چت در بر روی هر کدام از پیام رسان های ما که میخواهید کلیک کنید.