بارانا احمدی دستجردی | نویسنده کودک | آثار هنرجویان نویسندگی رواد

menuordersearch
بارانا احمدی دستجردی | نویسنده کودک | آثار هنرجویان نویسندگی رواد
سبد خرید شما خالی است !
تومان
سبد خرید
09012688878
محصولات آکادمی نویسندگی رواد آثار هنرجویان آثار هنرجویان کودک و نوجوان آکادمی نویسندگی رواد
بارانا احمدی دستجردی | نویسنده کودک | آثار هنرجویان نویسندگی رواد
بارانا احمدی دستجردی | نویسنده کودک | آثار هنرجویان نویسندگی رواد
۱۴۰۵/۷/۵ يكشنبه
(5)
(1)

 بارانا احمدی دستجردی | آغاز مسیر نویسندگی

کودکان، سرشار از خیال، ایده، حرف‌های تازه و نگاه‌های مشتاقانه به زندگی‌اند. آن‌ها نهال‌هایی هستند که اگر از خورشید یادگیری و نور دانش بهره بگیرند، می‌توانند روزی به درختانی پربار و ثمربخش تبدیل شوند.

بارانا احمدی دستجردی، نویسنده ۹ساله، یکی از هنرجویان نویسندگی کودک آکادمی رواد است که نخستین گام‌های خود را در مسیر نویسندگی برداشته است. بارانا، ترم نخست دوره نویسندگی کودک آکادمی رواد را با موفقیت پشت سر گذاشته و در این مسیر، چهار داستان نوشته است؛ داستان‌هایی که می‌توان آن‌ها را روایت شیرین آغازِ دست‌به‌قلم شدن او دانست.

این صفحه، روایتگر بخشی از مسیر نویسندگی بارانا و نخستین تجربه‌های او در آفرینش داستان است؛ مسیری که تازه آغاز شده و قرار است در ادامه، با خواندن، نوشتن، آموختن و تجربه کردن، پربارتر و پخته‌تر شود.

در ادامه، چهار داستان بارانا را می‌خوانیم؛ چهار قدم نخست در راهی پرپیچ‌وخم اما شیرین؛ راهی که امیدواریم بارانا آن را با شوق و پشتکار، قدم‌به‌قدم طی کند و روزی ثمره‌های زیبای این نهال کوچک را در قالب آثار ماندگارش ببینیم.

 

از نخستین تجربه‌های نوشتن تا ساختن جهانی از خیال، احساس و داستان

بارانا احمدی دستجردی از هنرجویان دوره داستان‌نویسی کودک مؤسسۀ فرهنگی رواد است. او داستان‌نویسی را از تجربه‌های ساده و روزمرۀ خود آغاز کرده و در نوشته‌هایش تلاش می‌کند آنچه می‌بیند، می‌آموزد و احساس می‌کند، به داستان تبدیل کند.

در داستان‌های بارانا، تخیل، احساس و تجربه در کنار هم قرار می‌گیرند. گاهی یک مفهوم علمی مانند تغییر حالت ماده یا شکل‌گیری رنگین‌کمان، جرقۀ یک داستان می‌شود و گاهی یک قوری چای، او را به خاطره‌ای عاطفی از مادربزرگ می‌رساند. همین پیوند میان زندگی روزمره و تخیل، از ویژگی‌های قابل توجه نوشته‌های اوست.

بارانا در مسیر یادگیری داستان‌نویسی، با عناصر داستان، توجه به زمان و مکان، پرداخت احساسات، هدف‌گذاری برای نوشتن و اهمیت نوشتن روزانه آشنا شده است. او تجربه‌های خود از این مسیر را نیز در متنی با عنوان «مسیر من در داستان‌نویسی» روایت کرده است.

بارانا احمدی دستجردی از مهارت آموزان نویسندگی کودک رواد ترم یک

مسیر بارانا در داستان‌نویسی از زبان خودِ بارانا

وقتی با دوستانم هستم، زمان برایم خیلی سریع می‌گذرد. امسال تابستانِ شلوغی را پشت سر گذاشتم؛ کلاس قرآن، خط، زبان و انشا.

در کلاس انشا، معلم از ما خواست یک داستان بنویسیم. من نمی‌دانستم باید از کجا شروع کنم. دست‌هایم یخ کرده بود و دلهره‌ای وجودم را گرفته بود. با خودم فکر می‌کردم اگر دوستانم بنویسند و من نتوانم چیزی روی دفتر بیاورم، چه می‌شود؟ برای اینکه این اتفاق نیفتد و جلوی دوستانم کم نیاورم، شروع کردم به نوشتن چند خط. فرصت نشد در کلاس نوشته‌ام را بخوانم. وقتی به خانه رسیدم، شروع به خواندن نوشته‌ام کردم. مامان از من پرسید: «خودت نوشته‌ای؟ بدون کمک معلم؟»

گفتم: «بله.»

بعد بغلم کرد و گفت: «بهت افتخار می‌کنم.»

من از خوشحالی روی پایم بند نبودم و فقط بالا و پایین می‌پریدم.

دو روز بعد، مامان گفت بهتر است داستان‌نویسی را اصولی یاد بگیرم و من را در کلاس داستان‌نویسی رواد ثبت‌نام کرد.

خلاصه، هر هفته دلم می‌خواست زودتر هفتهٔ بعد برسد تا داستان‌هایم را برای استادم بخوانم. یک روز که قرار بود داستانم را بخوانم، نفر اول دستم را بالا گرفتم؛ اما آخرین نفر داستانم را خواندم، چون هر بار که صحبت می‌کردم، صدایم قطع می‌شد و استاد و بچه‌ها صدایم را نمی‌شنیدند. خلاصه، این ضعیف بودن اینترنت برای آن جلسه برایم دردسر شده بود و استاد فکر می‌کرد نمی‌توانم داستانم را بخوانم.

من در این مدت چیزهای زیادی یاد گرفتم. یاد گرفتم که نویسندگی دو بال دارد. یاد گرفتم برای نوشته‌هایم هدف تعیین کنم؛ درست مثل هدف‌هایی که برای کارهای دیگرم تعیین می‌کنم. یاد گرفتم برای رسیدن به هدف باید مسیری را طی کنم و گاهی لازم است در این مسیر از ابزارهای مختلف، مثل جست‌وجو در اینترنت و کتاب، استفاده کنم.

یاد گرفتم در داستان‌هایم از عنصر زمان و مکان استفاده کنم و احساساتم را در متن داستان قرار دهم؛ احساس شادی، احساس خشم و احساسات دیگر. خلاصه اینکه یاد گرفتم هر شب چند خطی بنویسم. استاد عزیز، در مسیر یادگیری من، داستان‌هایم روزبه‌روز بهتر شد و دفترم پر از نکات طلایی شد. من همهٔ این‌ها را مدیون زحمات شما هستم و برای همکلاسی‌هایم هم آرزوی بهترین‌ها را دارم. ان‌شاءالله روزی برسد که همدیگر را از نزدیک ببینیم.

منتخب آثار بارانا:

 گل قرمزی، جشنوارۀ بستنی، رنگین‌کمان روی دیوار و  پفی و نجات زمین. اینک داستان های بارانا در ترم اول نویسندگی تقدیم نگاه زیبای شما می شود. 

 

*************************

گل قرمزی

در یکی از روزهای سرد پاییزی، پرتو خورشید از لای پردۀ اتاق، صورتم را نوازش می‌کرد. چشم‌هایم را باز کردم و به خورشیدخانم سلام کردم و با دو دستم برایش قلب فرستادم.

موهایم را شانه کردم و دست و صورتم را شستم. از پله‌ها که پایین می‌آمدم، بوی خوبی احساس کردم. مامان صبحانه را آماده کرده بود و این بار چای را در قوری گل‌قرمزی درست کرده بود.

وقتی چشمم به گل‌قرمزی افتاد، احساس کردم دیگر در ابرها هستم و سریع سراغ میز صبحانه رفتم. آخه گل‌قرمزی یک قوری معمولی نبود؛ یک قوری جادویی بود!

جادویی از این جهت که چای آن طعم متفاوتی داشت. وقتی می‌خوردی، انگار این طعم چای را هیچ‌جا نچشیده بودی.

از مامان پرسیدم:
«چرا امروز ما را مهمان گل‌قرمزی کردی؟»

مامان به فکر فرو رفت و اشک در چشمانش حلقه زد و گفت:
«دخترم، امروز دلم برای مادرم خیلی تنگ شده.»

همین‌طور که اشک از گوشۀ چشمش پایین آمد، گفت:
«خواستم امروزم را با حس خوب چای‌های مادرم بگذرانم. به خاطر همین، امروز همهٔ ما مهمان گل‌قرمزی هستیم.»

مامان راست می‌گفت. گل‌قرمزی از این بابت جادویی بود؛ چون طعم و عطر چای آن ما را به یاد مامان‌بزرگم می‌انداخت؛ مامان‌بزرگی که دیگر پیش ما نبود.

 

جشنواره بستنی

امروز در کلاس، معلم دربارهٔ تغییر حالت ماده صحبت کرد. دستم را زیر چانه‌ام گذاشتم و به بستنی فکر کردم. آخه هر وقت مامانم بستنی درست می‌کرد، از مایع به جامد تبدیل می‌شد.

با خودم گفتم بروم و به خانم معلم بگویم:
«می‌شود ما در کلاس بستنی درست کنیم تا بچه‌ها تغییر حالت مایع به جامد را ببینند؟»

وقتی رفتم، خانم معلم قبول نکرد. من هم سرم را پایین انداختم و با دلخوری از پیش خانم معلم بیرون آمدم.

وقتی زنگ بعد شد، خانم معلم آمد سر کلاس و گفت:
«بچه‌ها، ما قرار است در مدرسه جشنوارۀ آشپزی داشته باشیم. هرکسی که دوست دارد، می‌تواند در این جشنواره شرکت کند.»

من که قند توی دلم آب شده بود، گفتم:
«بهترین فرصته که بیام توی این جشنواره بستنی درست کنم تا بچه‌ها تغییر حالت آن را ببینند!»

اما دوباره ابروهایم به هم گره خورد؛ چون هفت تا ده ساعت زمان می‌خواست تا بستنی آماده شود و زمان جشنواره محدود بود.

تا آخر کلاس فکرم مشغول بود، چون خیلی دلم می‌خواست بچه‌ها ببینند بستنی چطور درست می‌شود و آن حس زیبای خوردن بستنی‌ای را که خودشان درست کرده‌اند، تجربه کنند.

وقتی به خانه رسیدم، برای مامان تعریف کردم و گفتم:
«خیلی دلم می‌خواست توی این جشنواره شرکت کنم، ولی خب، زمان آماده کردن بستنی زیاده.»

مامان گفت:
«شما که دلت می‌خواد به بچه‌ها تغییر حالت مایع به جامد را نشون بدی، چرا به جای بستنی ژله درست نکنیم؟»

فوراً پریدم و مامانم را بغل کردم و محکم فشارش دادم و گفتم:
«چرا به ذهن خودم نرسید؟»

مامانم را بوسیدم و رفتم کارهایی را که برای جشنواره باید انجام می‌دادم، انجام دادم.

روز جشنواره رسید و من برای بچه‌ها تغییر حالت ماده را نشان دادم و کلی در جشنواره به ما خوش گذشت. مامان هم برای همهٔ دوست‌هایم بستنی آورده بود.

من هم بعد از مدرسه، تمام ظرف‌های ناهار را برای تشکر از مامانم شستم و یک بوس سفت از مامان کردم.

 

رنگین‌کمان روی دیوار

امروز آموزگار دربارهٔ رنگین‌کمان و اینکه چطور به وجود می‌آید، صحبت کرد. دلارا و دلارام از کلاس امروز خیلی خوششان آمده بود؛ چون آن‌ها هر وقت رنگین‌کمان را وسط آسمان می‌دیدند، کلی ذوق می‌کردند.

وقتی معلم دربارهٔ نحوۀ تشکیل رنگین‌کمان صحبت می‌کرد، ناگهان دلارام به دلارا گفت:

«فکری به سرم زد! بیا امروز برویم این رنگین‌کمان را خودمان بسازیم.»

دلارا گفت:
«آخه چه‌جوری؟»

دلارام گفت:
«با آب، آینه و چراغ‌قوه.»

دلارا گفت:
«مگه می‌شه؟»

دلارام گفت:
«امتحان می‌کنیم.»

بعدازظهر، دلارا و دلارام با هم قرار گذاشتند که بروند و رنگین‌کمان را خودشان درست کنند.

دلارا یک لیوان آب آورد و دلارام آینه را به‌صورت کج داخل آب گذاشت. قسمت جالب کارشان شروع شد. دلارام چراغ‌قوه را به سطح آب تاباند.

بعد از اینکه نور از آب عبور کرد و به آینه خورد، روی دیوار پشت سرشان یک رنگین‌کمان زیبا ظاهر شد.

فردا وقتی ماجرا را در کلاس تعریف کردند، معلم گفت:

«بچه‌ها، ما نباید برای دیدن رنگین‌کمان منتظر باران و نور خورشید بمانیم. خودمان هم می‌توانیم این کار را انجام بدهیم.»

برای اینکه بچه‌ها هم رنگین‌کمان را ببینند، دلارا و دلارام همین کار را در مدرسه انجام دادند و بچه‌ها یک رنگین‌کمان زیبا را در حیاط مدرسه دیدند.

پفی و نجات زمین

توی شهرک آسمان، هرکسی مشغول کاری بود؛ یکی مهمان داشت، یکی طراحی نور می‌کرد و... هیچ‌کس حواسش به زمین نبود.

زمین هر روز تشنه‌تر می‌شد.

روزی یکی از مهمان‌های پشمالو، وضعیت زمین را برای پشمالو تعریف کرد. پشمالو خیلی ناراحت شد که چرا حواسش به زمین نبوده است. پس رفت پیش الماسی و داستان را برای او تعریف کرد.

الماسی گفت:

«تا دیر نشده، ما باید زمین را نجات بدهیم؛ وگرنه هیچ‌کس روی زمین زنده نمی‌ماند.»

الماسی از نقره‌ای هم خواست تا با آهنگ، ابرها را صدا کنند و از آن‌ها بخواهند دنبال پفی بگردند؛ چون پفی تنها کسی بود که می‌توانست زمین را نجات بدهد.

وقتی ابرها به پفی رسیدند، ماجرا را برایش تعریف کردند و از او خواستند زمین را سیراب کند.

پفی سریع با استفاده از ابرهای خودش آب باران را به زمین رساند و با صدای رعدش به طبیعت اعلام کرد: «دیگر ناراحت نباش! من دارم با بارانم زمین را سیراب می‌کنم.»

یادداشت دکتر فاطمه حکیما | مدرس داستان‌نویسی بارانا

بارانا در مسیر یادگیری داستان‌نویسی، به‌تدریج توانسته است تجربه‌ها، آموخته‌ها و احساسات خود را به مادهٔ خام داستان تبدیل کند. آنچه در نوشته‌های او بیش از همه جلب توجه می‌کند، کنجکاوی و نگاه داستان‌پردازانه به ماجراهای زندگی است. ازجمله اینکه یک قوری چای می‌تواند یادآور  خاطرهٔ مادربزرگ باشد.

یکی از نکات ارزشمند در مسیر آموزشی بارانا، تلاش او برای وارد کردن احساسات به داستان است. ما در ترم یک، دو احساس شادی و خشم را کار کرده ایم و بارانا به خوبی احساسات را در شخصیت ها نشان می دهد. از دیگر ویژگی های ارزشمند بارانا توجه به نظم و انجام تکالیف داستان نویسی است. همچینین علاقۀ او به نوشتن حکایت از استعداد و توانایی او به نویسندگی دارد. 

بارانای عزیز، احسنت و هزار آفرین بر شوق و تلاشی که در این مسیر داری  و از خانوادۀ فرهیختۀ بارانا به ویژه  مادر بارانا که همراه و حمایتگر اوست، سپاس بسیار داریم. امیدوارم بارانای عزیز، بذرهای هنر نویسندگی را همچنان با شوق و شور در قلبش بکارد که ثمرات آن شیرین، دلچسب و گوارا خواهد بود.

دکتر فاطمه حکیما
مدرس داستان‌نویسی کودک و نوجوان
مؤسسۀ فرهنگی رواد

 

داستان‌نویسی؛ فرصتی برای رشد کودک، فراتر از نوشتن

کودک شما فقط برای یاد گرفتن نوشتن داستان به کلاس داستان‌نویسی نمی‌آید؛ او می‌آید تا خیال کند، تجربه کند، سؤال بپرسد، ایده بسازد و بخشی از دنیای درون خود را به زبان بیاورد.

داستان‌نویسی به کودک فرصت می‌دهد با احساسات و تجربه‌هایش ارتباط بیشتری برقرار کند و در فضایی امن و صمیمی، شیوهٔ بیان خود را پیدا کند. وقتی کودک داستان می‌نویسد، هم‌زمان با زبان و ادبیات، با تخیل، ایده‌پردازی، توجه، حل مسئله، ارتباط دادن مفاهیم و بیان احساسات نیز درگیر می‌شود.

در کلاس‌های داستان‌نویسی کودک رواد، تلاش می‌کنیم این مسیر فقط به آموزش تکنیک‌های داستان‌نویسی محدود نباشد؛ بلکه تجربه‌ای لذت‌بخش و ماندگار برای کودک باشد؛ تجربه‌ای که در آن نوشتن وسیله‌ای برای شناخت بیشتر خود، پرورش خلاقیت و تقویت اعتمادبه‌نفس است.

ما باور داریم هر کودک جهان منحصربه‌فردی در درون خود دارد. داستان‌نویسی می‌تواند به او کمک کند این جهان را کشف کند، به آن شکل بدهد و با واژه‌ها به پرواز درآورد.

آشنایی بیشتر با کلاس‌های داستان‌نویسی کودک و نوجوان رواد

اگر دوست دارید فرزندتان این مسیر را از پایه و در کنار آموزش تخصصی، با همراهی و توجه به ویژگی‌های فردی خودش تجربه کند، می‌توانید با دوره‌های داستان‌نویسی کودک و نوجوان رواد بیشتر آشنا شوید.

 share network rubikatelegram
نظرات کاربران
*به این مطلب امتیاز دهید
*نام و نام خانوادگی
* پست الکترونیک
* متن پیام

بستن
*به این نظر امتیاز دهید
*نام و نام خانوادگی
* پست الکترونیک
* متن پیام

1 نظر
خانهورود به حساب کاربریسبد خرید

دفتر مرکزی و حضوری: قزوین، خیابان نادری جنوبی، روبه روی آزمایشگاه فرزام، طبقه 2، مؤسسۀ رَواد (دکتر فاطمه حکیما)
09102080014
ravaad@

جستجو
سایت ساز و فروشگاه ساز یوتاب