
یاسمین باقرزاده همایی، دانشآموز پایهٔ پنجم و هنرجوی کلاسهای فردی نویسندگی آکادمی تخصصی نویسندگی کودک و نوجوان رواد از بندرعباس است. او در کنار علاقه به داستاننویسی، به شاهنامهخوانی و نقالی نیز علاقهمند است و روایتهایی مانند رزم سهراب و گردآفرید را با شور و تسلط اجرا میکند.
یاسمین در داستانهایش جهانهایی خیالانگیز میسازد و شخصیتهای گوناگونی را وارد ماجراهای داستانی میکند. داستان «شهر گربهها» نمونهای از تخیل و علاقهٔ او به ماجراجویی و خلق جهانهای داستانی است. داستان دیگر او، «هر کسی به اندازهٔ خودش خاص است»، نیز در مسابقهٔ «عینک» در نهمین رویداد ادبی فصلنامهٔ سرای سپنج برگزیده شد و در شمارهٔ چهاردهم این فصلنامه به چاپ رسید.
در آکادمی نویسندگی رواد، تلاش میکنیم با آموزش متناسب با مسیر رشد هر هنرجو، زمینهٔ پرورش تخیل، تقویت مهارتهای داستاننویسی و رشد صدای مستقل نویسندگان کودک و نوجوان را فراهم کنیم.
در داستان «شهر گربهها»، یاسمین سه گربه به نامهای تیله، نوشابه و پشمک را وارد ماجرایی رازآلود میکند. شایعهٔ وجود شهری ناشناخته، کنجکاوی آنها را برمیانگیزد و سه دوست را به سفری برای کشف دنیایی تازه میکشاند.
داستان یاسمین برای یک نویسندهٔ دهساله شگفتانگیز و الهامبخش است. تخیل پرتوان، شخصیتپردازی شیرین و ریتم منسجم داستان نشان میدهد که او توانایی بالایی در خیالپردازی و روایتگری دارد. «شهر گربهها» سرشار از ماجراهای جذاب است و همین پویایی، روح تازهای به داستان بخشیده و آن را خواندنیتر کرده است.
نویسنده: یاسمین باقرزاده همایی
روزی روز گاری در شهر نیوجرسی زیر کانالهای فاضلاب، یک شهر بزرگی بود به نام ( شهر گربه ها ) که اهالی آنجا میگفتد : هر کسی که به شهر گربه ها رفته دیگه بر نگشته . یک روز گربۀ تازه واردی به نام تیله از یکی از اهالی شهر شنید که دیروز یک آدم به شهر گربه ها رفته و تا به امروز پیدا نشده! تیله تعجبش به این داستان جلب شد و برای دوستانش، نوشابه و پشمک، تعریف کرد. تیله به دوستانش گفت: بیاین بریم شهر گربه هارو پیدا کنیم . پشمک گفت: مگه تو میدونی شهر گربهها کجاست؟ نوشابه هم با سر تأیید کرد. تیله گفت: شنیدم که میگند زیرکانالهای فاضلابه! نوشابه گفت: اَی! منکه نمیآم کثیف میشم. پشمک گفت: حداقل ازاین آشغالدونی که الآن توشیم بدتر نیست. نوشابه باسر قبول کرد. هر سه بهسمت میدان کوئین راه افتادند، وقتی به وسط میدان رسیدندکنار مجسمۀ کوئین، یک درب کوچک دیدند که رویش نوشته بود: «ورود فقط برای گربهها».

اول تیله وارد شد بعد نوشابه و بعد پشمک . کمی که راه رفتند به یک پله رسیدند که به پایین راه داشت و بالایش نوشته بود: شهر گربه و مسیر روشنی جلوی آنها باز شد. تیله گفت : هر سه با هم وارد میشیم. سه گربه به سمت پایین راه افتادند . بعد از 10 دقیقه به در بزرگی رسیدند که رویش نوشته بود: به شهر گربه ها خوش آمدید . سه گربه وارد شهر شدند . و در ورودی شهر به چند گربۀ بزرگ رسیدند، یکی از آنها اسمشان را پرسید و بعد به گربه ی کناریش گفت: این ها را به لباس فروشی و بعد به خانه جدیدشان ببر! سه گربه متعجب بودند! وقتی به لباس فروشی رفتند سه دست لباس ست را انتخاب کردند و خریدند وقتی به خانهی جدید رسیدند گربهای که با آنها آمده بود گفت : اینجا خانه ی جدیدتان است. فردا رأس ساعت 5 به کافه پیشی بیایین و روی میز شماره 10 بنشینید تا که من بیام و توضیحات بیشتری به شما بدهم و بعد رفت . سه گربه وارد خانه شدند و رمز خانه را به اسم خودشان، تیله ونوشابه و پشمک، گذاشتند اثر انگشت سبابهشان را روی آن حک کردند . نوشابه گفت: اینجا خیلی با حاله !تیله گفت : ببین حتی تلویزیون هم داره. پشمک گفت: بیان کلی بازی کنیم. هرسه تا ساعت 10 شب بازی کردند و بعد به طبقه بالا رفتند و خوابیدند.
صبح ساعت 9 بیدار شدند و صبحانه خوردند و به ساحل آنجا رفتند و در ساعت 5 سر قرار،کافه پیشی، حاضر شدند و منتظر آن گربه ماندند. گربه که آمد گفت : برای من کاری پیش آمده ولی کوکی به شما توضیحات رو میده . کوکی گفت که اینجا شهر گربه هاست و هیچ ربطی به زیرزمین نداره و در یکی از شهر های نیوجرسیه . این سه کلید کلید ماشین های شماست که توی پارکینگه خانهتان است و این سه گوشی گوشی های شماست که شماره کل اهالی شهر داخلش وارد شده. راستی این سه غذا را بخورید . وقتی سه گربه غذا را خوردند. کوکی ادامه داد: این غذایی که شما خوردید شما را نامیرا میکند و تا هر وقت که بخواین می تونیدزنده باشید وبعد رفت. آن سه گربه تا آخر عمرشان، یعنی تا آن زمان که دوست داشتند زندگی کنند، به خوبی خوشی زندگی کردند.
داستان «هر کسی به اندازهٔ خودش خاص است» اثر دیگری از یاسمین است که در مسابقهٔ «عینک» در نهمین رویداد ادبی فصلنامهٔ سرای سپنج برگزیده شد و در شمارهٔ چهاردهم این فصلنامه به چاپ رسید.
یاسمین در این داستان به عینکها شخصیت میبخشد و از طریق رابطهٔ میان آنها، به موضوع تفاوتها، قضاوت دربارهٔ ظاهر و پذیرش ویژگیهای فردی میپردازد.
شش ژوئن ، در شهر نیویورک، یک عینکفروشی بزرگ به نام «گارفیل» سر کوچهی جونیور بود. در این عینکفروشی، عینکهای زیادی از دودی، آفتابی، تا طبی وجود داشت. عینکها مدام خریده میشدند و عینکهای انبار جایشان را پر میکردند، اما عینکی به نام «لیلی» که هیچکس او را نمیخرید. یک روز لیلی به عینک کناریاش که اسمش «دانی» بود گفت: «دانی، چرا هیچکس مرا نمیخرد؟»
دانی با غرور گفت: «چون تو خیلی زشتی، مخصوصاً با اون فرم پلنگیت. مردم مرا دوست دارند، امروزه فرمهای پلنگی قدیمی شدهاند و فرمهای سفید تِرند شدهاند، لیلیِ زشت!»
این حرف مثل یک خنجر دل لیلی را شکست. روز بعد یک مشتری وارد مغازه شد و به سمت دانی و لیلی آمد. لیلی توی دلش خدا خدا میکرد که او را بردارد، ولی دانی را برداشت و رفت. دو ساعت بعد، صاحب عینکفروشی آمد و به جای دانی یک عینک دیگر با فرم سبز-آبی گذاشت. عینک گفت: «سلام، اسم من دینا است، اسم تو چیه؟»
لیلی آروم سرش را انداخت پایین و گفت: «لیلیِ زشت».
دینا گفت: «چرا لیلیِ زشت؟»
لیلی گفت: «چون من خیلی خیلی زشت هستم».
دینا گفت: «اصلاً هم زشت نیستی، مخصوصاً با اون دستههای پلنگیت».
لیلی نگاهی به دینا انداخت و گفت: «نه، دانی میگفت من زشتم، ولی هم تو و هم دانی خیلی خوشگلتر از منید».
دینا گفت: «شاید دانی بهت حسودیش میشده؟»
لیلی گفت: «تو که اونو ندیدی، اون خیلی خوشگله».
دینا گفت: «من دیدمش، توی کارخانه با هم درست شدیم و اون خیلی هم زشت بود».
لیلی گفت: «بازم از من که بیشتر زشت نیست».
دینا گفت: «باشه، تو زشتی، تو بیریختی، ولی نباید بری اون گوشه که هیچکی نبیندت».
لیلی نگاهی به جایی که دینا بود انداخت؛ لیلی فهمید که خیلی از قفسهی خودش دور شده، با چند تکان خودش را به دینا رساند.
روز بعد دو دختر آمدند. لیلی دوباره سرش را پایین انداخت. چهار دقیقه بعد یکی از دخترها گفت: «همینه، دنبال همین بودم». بعد لیلی را برداشت و گذاشت روی چشمان خودش. یکی دیگر از دخترها دینا را برداشت و خرید. آن دختر هم همان کار را کرد.
شب که شد، دینا آرام به لیلی که کنارش بود گفت: «دیدی، تو هم خوشگلی؟» لیلی با ناامیدی گفت: «من فقط روی چشم این دختر خوشگلم و وقتی بَرَم داره، تبدیل میشم به همان لیلیِ زباله».
دینا آرام به او گفت: «این دختر مدیرعامل یک شرکت بزرگه و خیلی مهربونه و هیچ عینک دیگهای به این دختر نمیاومد، ولی تو خیلی بهش میآیی».
لیلی خوشحال شد و دیگر از آن به بعد سرش را پایین نینداخت. لیلی فهمید که هر عینکی برای هر نفر ساخته شده؛ چه عینکِ زشتِ زشت و چه عینکِ خوشگل خوشگل.
هر کودک و نوجوان، شیوهٔ خاص خود را برای دیدن جهان، خیالپردازی و روایتکردن دارد. در کلاسهای نویسندگی کودک و نوجوان رواد، هنرجویان با عناصر داستان آشنا میشوند، ایدههای خود را گسترش میدهند و با تمرین و راهنمایی آموزشی، مهارت داستاننویسی خود را پرورش میدهند.
اگر فرزندتان به داستاننویسی علاقه دارد، با کلاسهای نویسندگی کودکان و نوجوانان آکادمی رواد آشنا شوید.
مشاهدهٔ کلاس نویسندگی کودکان و نوجوانان رواد
بستن *به این
نظر امتیاز دهید
*نام و نام
خانوادگی * پست
الکترونیک * متن پیام
|
دفتر مرکزی و حضوری: قزوین، خیابان نادری جنوبی، روبه روی آزمایشگاه فرزام، طبقه 2، مؤسسۀ رَواد (دکتر فاطمه حکیما)
09102080014
ravaad@
تمامی خدمات و محصولات این سایت، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه می باشند و فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.
(3).jpg?w=60)
(3).jpg?w=60)






.png)
.png)
.png)