یک روز بهاری خیلی قشنگ در جنگلی سرسبز و زیبا کلبه ای کوچک بود که در آن کیلا ، مادرش ، پدرش و خواهرش زندگی می کردند.
کیلا هر روز به مهدکودک می رفت ، اما هیچ دوستی نداشت. یک روز که به مهد کودک رفت از معلمشان پرسید چطور می شود دوست پیدا کرد ؟
خانم معلم لبخندی زد و گفت اول از او میپرسیم با من دوست می شوی ؟بعد او جوابت را می دهد.
پیلا ، پینا و هولا از سوال او خندیدند
کیلا غمگین شد، دو کنج لب هایش پایین آمد ، بغض کرد و اشک هایش بر روی گونه اش می غلطید و لباسش را خیس می کرد
و خانم معلمش با مهربانی بر سرش دستی کشید و گفت: ناراحت نباش ، تو می توانی با آن ها دوست شوی!
و زنگ استراحت که به صدا درآمد ، کیلا به حیاط رفت و به ان ها گفت:با من دوست می شوید؟
آن ها شانه هایشان را بالا انداختند ، در حالیکه لبهایشان را وارونه کرده بودند ،سرشان را به راست و چپ چرخاندن و چیزی نگفتند
کیلا از جیبش چهار تا کشک قلمی سفید بیرون آورد و بین خودش و دوستانش تقسیم کرد. روز بعد هولا بطری آبش را فراموش کرده بود ، کیلا لیوان اضافه اش را به او داد و گفت:می توانی امروز با این لیوان آب بخوری!
هولا خوشحال شد و از او تشکر کرد
خانم معلم در حال یاد دادن ساختن کاردستی با نی بود. پینا و پیلا نمی توانستند آن را بسازند ، زمان استراحت داشت نزدیک می شد اما آن ها هنوز نتوانسته بودند بسازند، کیلا که متوجه این موضوع شد ، رفت به آن کمک کرد و توانستند آن را بسازند.
زنگ استراحت که به صدا درآمد ، پینا پیلا و هولا از کیلا تشکر کردند و گفتند: خوشحال میشویم اگر با ما دوست شوی ، کیلا گفت:من هم خوشحال می شوم.
آن ها قهقه خندیدند و دست های هم را گرفتند و برای بازی به سمت حیاط دویدند.