شهر گربهها؛ داستان فانتزی دلنشین از یاسمین باقرزاده همایی، نویسنده کودک خلاق
۱۴۰۵/۲/۱ سه شنبه
(24)
(0)
داستان زیبای شهر گربه ها نویسنده: یاسمین باقرزاده همایی — مهارتآموز دهسالۀ درخشان مدرسۀ نویسندگی رواد، که مسیر نویسندگی را با شور و پشتکار در کلاسهای فردی دنبال میکند. یاسمین نهتنها نویسندهای خلاق و کنجکاو است، بلکه شاهنامهخوانی چیرهدست نیز هست. او رزم سهراب و گردآفرید را چنان زیبا نقالی میکند که شنوندگان را به دل داستان میبرد. بسیاری از روایتهای شاهنامه را میداند و با شوقی کودکانه و در عینحال درک عمیقی از واژهها، جان تازهای به آنها میبخشد.
هوش سرشار، بیان گیرای او و ذوق بیمانندش در جملهسازی، از یاسمین دختری ساخته که شنیدن سخنانش چون شیرینی در دل مینشیند. بیتردید، این دختر نازنین و قهرمان کوچک ایرانزمین، اگر با همین عشق و پشتکار پیش برود، آیندهای درخشان و پرشکوه در پیش خواهد داشت. انشاءالله.
مدرس نویسندگی، خانم دکتر فاطمه حکیما، درباره داستان «شهر گربهها» نوشتۀ یاسمین باقرزاده میگوید:
داستان یاسمین برای یک نویسندۀ دهساله شگفتانگیز و الهامبخش است. تخیل پرتوان، شخصیتپردازی شیرین و ریتم منسجم داستان نشان میدهد که او توانایی بالایی در خیالپردازی و روایتگری دارد. «شهر گربهها» سرشار از ماجراهای جذاب است و همین پویایی، روح تازهای به داستان بخشیده و آن را خواندنیتر کرده است. با هم این داستان زیبا را مطالعه میکنیم:
شهر گربه ها
روزی روز گاری در شهر نیوجرسی زیر کانالهای فاضلاب، یک شهر بزرگی بود به نام ( شهر گربه ها ) که اهالی آنجا میگفتد : هر کسی که به شهر گربه ها رفته دیگه بر نگشته . یک روز گربۀ تازه واردی به نام تیله از یکی از اهالی شهر شنید که دیروز یک آدم به شهر گربه ها رفته و تا به امروز پیدا نشده! تیله تعجبش به این داستان جلب شد و برای دوستانش، نوشابه و پشمک، تعریف کرد. تیله به دوستانش گفت: بیاین بریم شهر گربه هارو پیدا کنیم . پشمک گفت: مگه تو میدونی شهر گربهها کجاست؟ نوشابه هم با سر تأیید کرد. تیله گفت: شنیدم که میگند زیرکانالهای فاضلابه! نوشابه گفت: اَی! منکه نمیآم کثیف میشم. پشمک گفت: حداقل ازاین آشغالدونی که الآن توشیم بدتر نیست. نوشابه باسر قبول کرد. هر سه بهسمت میدان کوئین راه افتادند، وقتی به وسط میدان رسیدندکنار مجسمۀ کوئین، یک درب کوچک دیدند که رویش نوشته بود: «ورود فقط برای گربهها».
اول تیله وارد شد بعد نوشابه و بعد پشمک . کمی که راه رفتند به یک پله رسیدند که به پایین راه داشت و بالایش نوشته بود: شهر گربه و مسیر روشنی جلوی آنها باز شد. تیله گفت : هر سه با هم وارد میشیم. سه گربه به سمت پایین راه افتادند . بعد از 10 دقیقه به در بزرگی رسیدند که رویش نوشته بود: به شهر گربه ها خوش آمدید . سه گربه وارد شهر شدند . و در ورودی شهر به چند گربۀ بزرگ رسیدند، یکی از آنها اسمشان را پرسید و بعد به گربه ی کناریش گفت: این ها را به لباس فروشی و بعد به خانه جدیدشان ببر! سه گربه متعجب بودند! وقتی به لباس فروشی رفتند سه دست لباس ست را انتخاب کردند و خریدند وقتی به خانهی جدید رسیدند گربهای که با آنها آمده بود گفت : اینجا خانه ی جدیدتان است. فردا رأس ساعت 5 به کافه پیشی بیایین و روی میز شماره 10 بنشینید تا که من بیام و توضیحات بیشتری به شما بدهم و بعد رفت . سه گربه وارد خانه شدند و رمز خانه را به اسم خودشان، تیله ونوشابه و پشمک، گذاشتند اثر انگشت سبابهشان را روی آن حک کردند . نوشابه گفت: اینجا خیلی با حاله !تیله گفت : ببین حتی تلویزیون هم داره. پشمک گفت: بیان کلی بازی کنیم. هرسه تا ساعت 10 شب بازی کردند و بعد به طبقه بالا رفتند و خوابیدند.
صبح ساعت 9 بیدار شدند و صبحانه خوردند و به ساحل آنجا رفتند و در ساعت 5 سر قرار،کافه پیشی، حاضر شدند و منتظر آن گربه ماندند. گربه که آمد گفت : برای من کاری پیش آمده ولی کوکی به شما توضیحات رو میده . کوکی گفت که اینجا شهر گربه هاست و هیچ ربطی به زیرزمین نداره و در یکی از شهر های نیوجرسیه . این سه کلید کلید ماشین های شماست که توی پارکینگه خانهتان است و این سه گوشی گوشی های شماست که شماره کل اهالی شهر داخلش وارد شده. راستی این سه غذا را بخورید . وقتی سه گربه غذا را خوردند. کوکی ادامه داد: این غذایی که شما خوردید شما را نامیرا میکند و تا هر وقت که بخواین می تونیدزنده باشید وبعد رفت. آن سه گربه تا آخر عمرشان، یعنی تا آن زمان که دوست داشتند زندگی کنند، به خوبی خوشی زندگی کردند.