
«عینک سیاه» داستانی از خانم آوا طائفه، از مهارتآموزان بزرگسال آکادمی نویسندگی رواد است؛ داستانی که در فضایی تاریخی، ماجرای منصورخان و غلامعلی را روایت میکند و خواننده را با انتخابی روبهرو میسازد که میتواند مسیر زندگی شخصیتها را تغییر دهد.
غلامعلی که دل در گروی گلی دارد، با دیدن عینک سیاه به این فکر میافتد که آن را بفروشد و از این راه به خواستهاش برسد. اما یک تصمیم، همیشه فقط یک تصمیم باقی نمیماند؛ انتخابهای ما میتوانند زنجیرهای از اتفاقات را رقم بزنند.
«عینک سیاه» حاصل مسیری است که نویسنده در چندین ترم در آکادمی نویسندگی رواد طی کرده و همچنان آن را ادامه میدهد؛ مسیری که در آن آموزش، تمرین، بازنویسی و استمرار، به تدریج مهارت نویسندگی را شکل میدهند.
مسیر نویسندگی؛ طولانی، اما پربار
📖 داستان «عینک سیاه» را بخوانید و در بخش نظرات، دربارهی انتخاب غلامعلی و پایان داستان با ما گفتوگو کنید.
منصور خان برای هزارمین بار درب جعبه¬ی خاتم کاری شده را باز کرد. در جایش جا به جا شد و انگشت سبابه و شست را با وسواس به طرف میله¬ی طلایی بین دو شیشه¬ی عینک برد و آن را برداشت. با احتیاط آن را به چشم¬هایش زد و آینه¬ی قاب نقره¬ایش را در مقابل صورتش به جلو و عقب حرکت داد. نوکرش غلامعلی با سینی جام شراب وارد شد. منصور خان رو به او با لبی به بالا کج شده و پوزخندی که پشت سیبیل¬هایش مخفی شده بود گفت: " از آب گذشته است، هدیه¬¬ی مناسبی برای قبله عالم خواهد بود." شیشه¬های عینک دنیای رنگی اطرافش را سیاه کرده و غلامعلی سبزه رو را سیاه می¬دید. عینک را با احتیاط تمام در جعبه گذاشت.
غلامعلی با دیدن عینک میخکوب شده بود، دستی به روی تارهای سبز شده پشت لبش که قطره عرق رویش برق می¬زد کشید و از اتاق بیرون رفت. منصور خان از جا برخاست، قبایش را مرتب کرد و در حالی که دست¬هایش را باز کرده بود چرخی به دور خودش زد. سپس یک دستش را مشت کرد و به پشت کمر برد و دست دیگرش را به شکلی که قبایش را در دست گرفته باشد روی سینه گذاشت. تنها یک روز دیگر با لقب معین¬السلطنه فاصله داشت. بعد از آنکه با نقشه¬های مختلف برای معین¬السلطنه سابق پاپوش دوخت و شاه این لقب را از او گرفت، منصور خان گزینه مناسب بعدی برای منصب خزانه داری و این لقب دهن پر کن بود.
منصور خان در گوشه اتاق ایستاد، باد به قبقب انداخته و گفت: معین¬السلطنه منصور خان بالاپوش طالب حضور به بارگاه قبله عالم است!!!!!
وقتی این را گفت گوشه سیبیل چخماقی¬اش کمی بالا رفت و کجی لبش پیدا شد.. غلامعلی از پشت ارسی¬های ( پنجره¬های) رنگی در حال تماشای منصور خان بود که مدام از این طرف اتاق به سمت دیگر می¬رفت به گونه¬ای که روی یک خط راه برود و با خود حرف می¬زد. آنقدر این پا و آن پا کرد تا منصور خان از پس از اتمام جام شراب از مستی پس افتاد.
غلامعلی روی نوک پا وارد اتاق شد و پاورچین ، پاورچین به سمت جعبه خاتم کاری رفت، عینک سیاه را برداشت و درجعبه را همان¬طور که منصور خان بسته بود مهر و موم کرد. جول و پلاسش را در بقچه پیچید و از خانه فرار کرد.
غلامعلی دل در گرو دختری داشت که برایش شبیه نور خورشید می¬درخشید. از آقاجان دختر قول گرفته بود اگر زندگی¬اش را سامان دهد وقتی عقل رس شدند اجازه دهد با گلی ازدواج کند.
از خانه که بیرون زد به سمت خانه¬¬ی گلی راه افتاد، با خود فکر کرد با فروش عینک دسته طلایی می¬تواند بله را از آقا جان گلی بشنود. طوری می¬دوید که انگار پرواز می¬کرد. اما ناگهان پر پروازش کنده شد و سقوط کرد. قول و قرارها کشک از آب درآمد و فهمید گلی خانم خانه¬ی دیگری شده است. غلامعلی همه¬ چیز را روی دریایی از آب به شکلی لرزان می¬دید. همان¬جا چنباتمه زد و صدای آهش را در سینه خفه کرد.
فردا ظهر منصور خان با ابروهای گره کرده ، در حالی که سینه¬اش بالا و پایین می¬شد وارد خانه شد و در اتاق غلامعلی را با لگد باز کرد. اما اثری از او ندید. در راه بازگشت از کاخ با خود فکر کرد غلامعلی را خواهد کشت. صبح که خبری از او ندید باید می¬فهمید چه غلطی کرده. چهره¬¬ی بر افروخته شاه از مقابل چشمانش کنار نمی¬رفت. لب حوض نشست و سرش را روی دستش گذاشت.
با خود زمزمه کرد : چطور بی مبالاتی کردم؟ چرا پیش از رفتن جعبه را وارسی نکردم؟
مشتی روی زانویش کوبید و طوری نعره زد که انگار می¬خواست صدایش به گوش غلامعلی برسد:" البت که فکر نمی-کردم این بزمجه نمک نشناسی کنه!!!! پسرک الدنگگگگ!!!!
غلامعلی بالاخره از جایش برخاست و پشت به زندگی¬اش به سمت خانه راه افتاد. وسط خیابان با صدای درشکه¬چی به خود آمد و ناسزایی آشنا شنید، همانی که همیشه منصور خان با آن خطابش می¬کرد. یکهو به یاد عینک افتاد و با خود گفت:" حتمی تا الان ملتفت شده "!!!!
راه رفته را برگشت ، برای ثانیه¬ای مکث کرد، عینک را از بقچه بیرون آورد و وسط خیابان پرت کرد و رفت و عینک سیاه زیر چرخ¬های درشکه¬ها خورد شد.
نویسنده شدن یکشبه اتفاق نمیافتد. مسیر یادگیری نویسندگی ممکن است زمانبر باشد، اما حاصل این مسیر فقط نوشتن چند داستان نیست؛ در طول این راه، توانایی مشاهده، تخیل، ایدهپردازی، شخصیتپردازی، روایتپردازی و بازنویسی نیز تقویت میشود.
گاهی وقتی پس از ماهها و سالها به نوشتههای خود برمیگردیم، از تغییری که در توانایی نوشتنمان ایجاد شده شگفتزده میشویم. نوشتن، مهارتی است که با آموزش و تمرین میتواند رشد کند.
از سوی دیگر، مهارتهای ارتباطی، نوشتاری و توانایی ارائهی ایدهها در بسیاری از موقعیتهای تحصیلی و شغلی نیز کاربرد دارند؛ بنابراین یادگیری نویسندگی میتواند فراتر از خلق داستان، بخشی از مسیر رشد فردی و حرفهای ما باشد.
هنر، مجموعهای از انتخابهاست؛ و داستان، جایی است که میتوانیم انتخابهای شخصیتها و پیامدهایشان را تجربه کنیم.
اگر شما هم میخواهید نویسندگی را بهصورت آموزشی و مستمر دنبال کنید:
🔹 دورههای نویسندگی بزرگسال رواد
🔹 دورههای نویسندگی کودک و نوجوان رواد
برای آشنایی با دورهها و مسیر آموزشی، کلیک کنید.
مسیر نویسندگی شاید کوتاه نباشد؛ اما با آموزش، تمرین و استمرار، میتواند به مسیری پربار و شگفتانگیز تبدیل شود.
با سپاس
آکادمی نویسندگی رواد
بستن *به این
نظر امتیاز دهید
*نام و نام
خانوادگی * پست
الکترونیک * متن پیام
|
دفتر مرکزی و حضوری: قزوین، خیابان نادری جنوبی، روبه روی آزمایشگاه فرزام، طبقه 2، مؤسسۀ رَواد (دکتر فاطمه حکیما)
09102080014
ravaad@
تمامی خدمات و محصولات این سایت، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه می باشند و فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.




.png)
.png)
.png)
