
در آکادمی نویسندگی رواد، مهارتآموزان میآموزند چگونه تجربهها، احساسات و دغدغههای انسانی را به داستان تبدیل کنند.
«شربت تلخ» یکی از آثار مهارتآموزان این آکادمی است که با بهرهگیری از تعلیق و روایت اولشخص، خواننده را قدمبهقدم با شخصیت اصلی همراه میکند. با هم این داستان کوتاه را مطالعه می کنیم.
شربت تلخ
ساعت سه بعدازظهر بود که کنار دکهی روزنامهفروشی زیر پل هوایی رسیدم. با اینکه لباس روشن پوشیده بودم و کلاه و عینکم رو هم زده بودم، اما دانههای عرق از پیشانیم پایین میآمد. خیابانها در این ساعت از روز آنقدر خلوت بودند که لازم نبود دنبالش بگردم؛ همانجا دیدمش. چقدر آن تیشرت سفید به بازوهای پرش میآمد؛ تضاد زیبایی با رنگ چشم و ابروهایش ایجاد کرده بود. از کنارم رد شد و با سر اشاره کرد که دنبالش بروم. میترسیدم کسی ما رو با هم ببیند، اما محو تماشایش شده بودم. بعد از چهل و دو روز حرفهای تلفنی، این اولین قرارمان بود. همان روز که از کلاس برمیگشتم و از من شماره خواست، تمام مدت منتظر این لحظه بودم. به سمت پل هوایی رفت. روی پله چهارم با او همقدم شدم.
- سلام.
جواب سلامش را با خجالت دادم. اصلاً نمیتوانستم در چشمهایش نگاه کنم. این اولین بار بود که با پسری همسن و سال مهرداد از این فاصله حرف میزدم.
- چه خجالتی!
با این حرفش گرمای بیشتری در وجودم پیچید و سرم را پایین انداختم. چیزی نگفتم. رسیدیم روی پل. دو قدم بزرگ برداشت و روبروم ایستاد.
- نمیخوای عینکت رو برداری تا نگاهت کنم؟
- آفتاب چشام رو اذیت میکنه. خب کجا بریم؟
- نمیدونم، من جایی رو نمیشناسم. میخوای قدم بزنی؟ الان هوا خیلی گرمه. بهتره بریم خونه ما. تپش قلبم شدت گرفت.
- خونه؟ نه، نمیتونم. به مامانت چی میگی؟
- مامان که خونه نیست، رفته خونه خالم. چیه؟ نکنه میترسی؟
خنده بامزهای کرد که دلم را لرزاند.
- نه نمیترسم.
اما نمیتوانستم به او بگویم که چقدر ترسیدهام. ابروهایش درهم رفت و دلخور شد.
- نکنه بهم اعتماد نداری؟
بین عقل و دلم گیر کردم. تپش قلبم دیگر فقط برای دیدن او نبود. اخم کرد و گفت:
- باشه، هر طور راحتی.
و راه افتاد. تقریباً دویدم تا به او برسم. کنارش راه میرفتم و پرسیدم:
- خب از کدوم طرفه؟
سرش را کج کرد و گفت:
- چی؟ خونهتون دیگه!
کمی در راه با من شوخی کرد و باعث شد بخندم. از کوچههای تنگ و باریک محله پاسداران گذشتیم تا رسیدیم به یک در سفید که بالای آن لامپ کوچکی بسته شده بود. خودش کلید انداخت و اول وارد شد. من بین رفتن و نرفتن، دو طرف کوچه را نگاه کردم. اولین قدم را که برداشتم زیر پایم خالی شد، سکندری خوردم و ناخودآگاه لبه دیوار را چسبیدم. خندید. صدای خندهاش باعث شد دستپاچه شوم. دور حیاط چشم چرخاندم؛ در و پنجرهها نرده داشتند. پرده توری نگذاشت داخل خانه را ببینم. یک جفت دمپایی زنانه کنار پادری جفت شده بود. مهرداد رفت و دو صندلی آورد و آنها را درست روبروی هم در گوشه حیاط گذاشت. روی صندلی نشستم. کلاه و عینکم را به گوشه کولهپشتی آویزان کردم.
- خب چیزی میخوری؟ البته اگه نمیترسی!
گلویم خشک بود، اما سرم را به نشانه نه تکان دادم. مهرداد به داخل رفت و با دو لیوان و یک پارچ شربت برگشت. لیوانها را پر کرد و یکی را به دستم داد. خودش در یک نفس لیوان شربت را سر کشید. روبروی من نشست و زل زد به حرکاتم. معذب شدم. لبهایم خشک بود. اولین جرعه شربت را مزهمزه کردم.
- چطوری بهم اعتماد کردی اومدی خونه؟
شربت در گلویم پرید و به سرفه افتادم. وقتی آرام شدم نگاهش کردم و گفت:
- خب تو گفتی بیا منم اومدم.
به شوخی انداختم و گفتم:
- نکنه ناراحتی؟ میخوای برم؟
- نه، میخوام بدونم بار چندمه که تا خونه میری؟
لحنش هیچ نشانی از شوخی نداشت. از جا برخاستم. گوشه کولهپشتیام را گرفت و با صدایی که دیگر قشنگ نبود گفت:
- بشین!
حالا ترس تمام وجودم را گرفته بود.
- اگه همینجا بلایی سرت بیارم چی؟
تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد. جوابی نداشتم، انگار فلج شده بودم. چشمهایم پر از اشک شد. با بغضی سنگین خیره نگاهش کردم. بریدهبریده گفتم:
- میخوام برم...
- میری، اما وقتی که من اجازه بدم!
صورتم خیس از اشک شد. زبانم قفل شده بود. چشم از من برنمیداشت. به در نگاه نمیکردم اما میدانستم فاصله زیادی با در ندارم. میخواستم ضعیف نباشم اما حریفش نبودم. هیچ اثری از آن مهربانی قبلیاش نبود. سرش را جلو آورد و از زیر دندانهای کلید شدهاش گفت:
- نباید اعتماد میکردی...
یک لحظه تصویر مادرم جلوی چشمم آمد. میخواستم فرار کنم، به سمت آغوشش بدوم، اما لبهایش تکان نمیخورد؛ چشمان مادر داشت شماتتم میکرد. با نگاهم التماسش میکردم. ناگهان صدای زنگ در مرا از جا پراند. مهرداد با خونسردی از جایش بلند شد و به سمت در رفت. قبل از باز کردن در نگاهم کرد:
- میدونی که نباید صدات دربیاد...
صدای پچپچ زنی پشت در بود. شجاعتی در دلم جوشید. به سمت در پریدم و مهرداد را هل دادم. به زن تنه زدم و تمام خشم نگاه مادرم را به پاهایم ریختم. از کدام کوچه و خیابان گذشتم را نمیدانم، فقط میدویدم و پشت سرم را نگاه نمیکردم. به پل رسیدم اما از آن بالا نرفتم. صدای بوق ماشینها، صدای قدمهایم را از من گرفت. نزدیک دکه روزنامهفروشی روی جدول نشستم. سرم را به اطراف چرخاندم تا اگر هست، از دید او پنهان شوم. صاحب دکه نگاهی گذرا به من انداخت و سماور بزرگ کنار دکهاش را پر از آب کرد. میخواستم همه مرا ببینند؛ باید با کسی حرف میزدم تا بفهمم هنوز زندهام، روح نیستم. رو به صاحب دکه گفتم:
- آقا... یه بطری آب معدنی میخوام.
صدایش گنگ بود، دور به نظر میرسید. دوباره با صدای لرزان گفتم:
- یه بطری آب معدنی لطفاً...
او با صدای بلند داد زد:
- بزرگ یا کوچیک خانم؟
خون به رگهایم برگشت.
نویسنده: هاجر مددی
از مهارتآموزان آکادمی نویسندگی رواد
یکی از مهمترین عناصر این داستان، تعلیق است. نویسنده تلاش کرده است با افزایش تدریجی نشانههای خطر، حس اضطراب را همزمان با شخصیت اصلی به خواننده منتقل کند. در داستاننویسی، هرچه احساسات بیشتر از طریق کنش، جزئیات و دیالوگها نشان داده شوند و کمتر توضیح داده شوند، تأثیر داستان بر مخاطب عمیقتر خواهد بود.
در آکادمی نویسندگی رواد، بر این اصل تأکید میکنیم که نویسنده به جای گفتن احساسات، آنها را در صحنه و رفتار شخصیتها به خواننده نشان دهد؛ زیرا داستان زمانی ماندگار میشود که مخاطب، احساس را تجربه کند، نه اینکه فقط درباره آن بخواند.
اگر به یادگیری اصول داستاننویسی علاقهمند هستید، با دورههای آکادمی نویسندگی رواد میتوانید مهارت خود را در خلق داستان، شخصیتپردازی، روایت و ویرایش آثار بهصورت گامبهگام پرورش دهید. دوره های ما به صورت آنلاین، حضوری، آفلاین و متورینگ های فردی پایه ریزی شده است که شما را گام به گام به سوی نوشتن حرفه ای پیش می برد.
بستن *به این
نظر امتیاز دهید
*نام و نام
خانوادگی * پست
الکترونیک * متن پیام
|
دفتر مرکزی و حضوری: قزوین، خیابان نادری جنوبی، روبه روی آزمایشگاه فرزام، طبقه 2، مؤسسۀ رَواد (دکتر فاطمه حکیما)
09102080014
ravaad@
تمامی خدمات و محصولات این سایت، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه می باشند و فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.




.png)
.png)
.png)
