آثار مهارت آموزان نویسندگی بزرگسال رواد | پس از غافلگیری (روایتی از عشق، انتظار و بازگشت به خویشتن)

menuordersearch
آثار مهارت آموزان نویسندگی بزرگسال رواد | پس از غافلگیری (روایتی از عشق، انتظار و بازگشت به خویشتن)
سبد خرید شما خالی است !
تومان
سبد خرید
09012688878
محصولات آکادمی نویسندگی رواد آثار هنرجویان آثار هنرجویان بزرگسال آکادمی نویسندگی رواد
آثار مهارت آموزان نویسندگی بزرگسال رواد | پس از غافلگیری (روایتی از عشق، انتظار و بازگشت به خویشتن)
آثار مهارت آموزان نویسندگی بزرگسال رواد | پس از غافلگیری (روایتی از عشق، انتظار و بازگشت به خویشتن)
۱۴۰۵/۵/۱۴ چهارشنبه
(3)
(0)

آکادمی نویسندگی رواد با افتخار تقدیم می کند:

پس از غافلگیری

روایتی از عشق، انتظار و بازگشت به خویشتن

✍️ هاجر مددی
از نویسندگان آکادمی نویسندگی رواد


پانزدهمین روز از اولین ماه تابستان، گرما را با لجاجت به رخ می کشید. تمام دارایی لیلا یک میلیون و چهارصد هزار تومان بود؛ حاصل ماه‌ها قناعت و قطره قطره جمع کردن، از عیدی‌ها تا امروز. در ذهنش مدام چرتکه می‌انداخت و قیمت‌ها را بالا و پایین می‌کرد: «یکی کوچولو هم بگیرم کافیه، مگه کلاً چند نفریم؟ کاش می‌شد خودم بپزم... وای شمع! باید شمع هم بخرم. خدا کنه کیک ارزون‌تر دربیاد تا بتونم ساعت بهتری بخرم.» ده سال از زندگی مشترک لیلا و بهمن می‌گذشت و امروز تولد بهمن بود. لیلا مثل تمام این سال‌ها بی‌قرار بود. برای او فرقی نمی‌کرد که بهمن تمام تولدهای او را در غبار فراموشی رها کرده بود. اهمیتی نداشت که در پنجمین سال با هم بودنشان، بهمن چطور با بی‌اعتنایی از کنار روز او گذشته بود؛ حتی سال پیش، وقتی لیلا با چشمانی براق منتظر هدیه‌ای کوچک بود، بهمن با لحنی گزنده گفته بود: «دیگر این بچه‌بازی‌ها را تمام کن.» از آن آتش سرکش عشقی که سال‌ها پیش به بهمن داشت، حالا تنها شعله‌ای کوچک و لرزان باقی مانده بود؛ شعله‌ای که لیلا با تمام توان دستانش را دورش حصار کرده بود تا مبادا در کولاک بی‌تفاوتی‌های بهمن خاموش شود. خورشید بی‌رحمانه گرمای تابستان را از روی سنگ‌فرش‌های پیاده‌رو به صورتش می‌کوبید. لیلا با پاهایی که در کتانی‌های فرسوده داغ شده بود، به سوی قنادی رفت. در یک دستش جعبه‌ی کیک بود و دست دیگرش را روی پیشانی سایبان کرده و به ویترین براق ساعت‌فروشی خیره شد. میان ساعت‌های بی‌صدا، یک ساعت با بند چرمی مشکی و عقربه‌هایی که با وقار حرکت می‌کردند، نظرش را جلب کرد. به خنکای مطبوع داخل مغازه پناه برد. وقتی فروشنده ساعت را در دستان لیلا گذاشت، او سنگینی باارزش آن را حس کرد؛ انگار تمام ماه‌هایی که از خواسته‌هایش گذشته بود، در این جسم کوچک خلاصه می‌شد. — «قیمت این ساعت چنده آقا؟» — «قابل ۹۸۰ هزار تومن. ۵۰ هزار تومن هم قیمت جعبه‌ش که چون مشتری اول هستید، مهمون ما.» لبخندی از پیروزی بر لبانش نشست. پول را پرداخت و بیرون زد. حالا دیگر گرمای پیاده‌رو آزاردهنده نبود؛ او در دلش جشنی داشت که فکر می‌کرد هیچ‌چیز نمی‌تواند خرابش کند. خانه را برق انداخته بود. بوی خوش هویج‌های سرخ‌شده فضای خانه‌ی نقلی‌شان را پر کرده بود. پیشخوان آشپزخانه را به میز جشن تبدیل کرد؛ کیک را چید، شمع را وسطِ نوشته‌ی «همسرم تولدت مبارک» قرار داد و جعبه‌ی ساعت را باز کرد تا در آغوش مخمل قرمز، دلبری کند. خودش هم پیرهن عروسکی مشکی‌اش را پوشید، موهایش را مرتب کرد و با کمی ریمل و رژ قرمز، منتظر ماند.
سرانجام صدای کلید در قفل طنین‌انداز شد. بهمن با چهره‌ای خسته و لباس کار وارد شد. لیلا به سویش پر کشید، دستانش را دور گردن او حلقه کرد و با صدایی لرزان از هیجان فریاد زد: «تولدت مبارک بهمن جان!» بهمن چون سنگی خشک شده بود. لیلا منتظر بود بازوان او را در آغوش بفشارد، اما با یک «مرسی» سرد و تلخ، فرو ریخت. — «بیا ببین برات چی خریدم!» بهمن بی‌آنکه به سفره نگاه کند، گفت: «فعلاً بذار لباسم رو عوض کنم.» وقتی برگشت، لیلا با دستانی مضطرب، بند ساعت را دور مچ او بست. نگاه بهمن هنوز یخ بود. ساعت را گشود و کف دست لیلا گذاشت: «دستت درد نکنه، اما من که ساعت نمی‌ندازم.» خنده روی لبان لیلا ماسید: «خب از این به بعد بنداز... می‌دونی چند ماه پول جمع کردم؟» بهمن شمع را با بی‌حوصلگی فوت کرد: «ببر پسش بده. دندونم درد می‌کنه، کیک هم نمی‌خورم.» پتو و بالشتی برداشت و در گوشه‌ی اتاق، پشت به لیلا و تمام رویاهای او دراز کشید. هزاران «چرا» در سر لیلا باد کرده بود. نگاهش میان دودِ نازکِ شمع، کیک، ساعتِ طرد شده و دامن لباسش که حالا مضحک به نظر می‌رسید، سرگردان بود. پشت پیشخوان زانو زد. چقدر برای «هیچ» تلاش کرده بود. تا خودِ صبح، تیک‌تاکِ ساعتِ نو، میان اشک‌های بی‌صدای لیلا، تنها موسیقی تولد در آن خانه‌ی خاموش بود. صبح با هجوم بی‌رحمانه‌ی گرما چشم باز کرد. روی گلیم کوچک آشپزخانه، با همان لباس شب گذشته و چشمانی پف‌کرده. خبری از بهمن نبود. خامه‌ی کیک آب شده بود و به او دهن‌کجی می‌کرد. از جایش بلند شد. پیراهن منجوق‌دوزی شده را با نفرتی آرام از تن درآورد و در گوشه‌ای رها کرد. مانتویش را پوشید، ساعت را در جعبه گذاشت و راهی شد. در راهرو، وقتی داشت بندهای فرسوده و کهنه‌ی کتانی‌اش را محکم می‌کرد، تمام آن فداکاری‌ها به نظرش «حماقت» آمد. ساعت را به قیمتی کمتر پس داد؛ انگار داشت بهای آزادی‌اش را می‌پرداخت. بلافاصله به مغازه‌ی کفش‌فروشی آن‌طرف خیابان رفت. یک جفت کتانی سفیدِ نو خرید. آن‌ها را به پا کرد و کتانی‌های کهنه را همان‌جا، گوشه‌ی مغازه جا گذاشت. وقتی قدم به پیاده‌روی داغ زیر آفتاب ظهر گذاشت، دیگر پاهایش نمی‌سوخت. زمین زیر پایش سفت‌تر شده بود. چیزی در وجود لیلا شکسته بود، اما این شکستگی بوی ویرانی نمی‌داد؛ بوی رهایی می‌داد. او دیگر به دنبال نقش بهمن در زندگی‌اش نبود، او به دنبال خودش می‌گشت.

آکادمی نویسندگی رواد دکتر فاطمه حکیما

نویسنده: هاجر مددی

از مهارت جویان نویسندگی آکادمی رواد

دربارۀ نویسنده

هاجر مددی از نویسندگان آکادمی نویسندگی رواد است که در آثار خود به موضوعات انسانی، روابط عاطفی و تحولات درونی شخصیت‌ها می‌پردازد. داستان «پس از غافلگیری» نمونه‌ای از نگاه او به مفهوم خودشناسی و بازیابی عزت نفس در مواجهه با شکست‌های عاطفی است.

این داستان یکی از آثار نویسندگان آکادمی نویسندگی رواد است. در دوره‌های نویسندگی رواد، هنرجویان می‌آموزند چگونه تجربه‌ها، احساسات و ایده‌های خود را به روایت‌هایی تأثیرگذار و خواندنی تبدیل کنند.

 

آموزش و تحلیل داستان 

در داستان «پس از غافلگیری»، نویسنده از یک موقعیت ساده و روزمره، یعنی جشن تولد همسر، برای نمایش یک تحول عمیق در شخصیت اصلی استفاده کرده است. نقطه قوت داستان در این است که تغییر لیلا با سخنرانی و شعار اتفاق نمی‌افتد؛ بلکه از دل رفتارها و جزئیات روایت شکل می‌گیرد. ساعت، کیک و کتانی‌های نو تنها اشیای داستان نیستند؛ هر یک نمادی از مرحلۀ خاصی در زندگی لیلا هستند. ساعت نماد زمانی است که او برای دیگری صرف کرده، کیک نماد امید و انتظار اوست و کتانی‌های سفید در پایان داستان، آغاز مسیری تازه و حرکت به سوی خویشتن را نشان می‌دهند.

یکی از مهم‌ترین نکاتی که نویسندگان می‌توانند از این داستان بیاموزند، استفاده از «نمادهای روایی» به جای توضیح مستقیم احساسات است. اگر بتوانیم احساسات شخصیت را از طریق اشیا، رفتارها و کنش‌ها نشان دهیم، داستان تأثیرگذارتر و ماندگارتر خواهد شد. احساسات را نشان بدهید، نه این‌که آن‌ها را توضیح بدهید. این همان نکتۀ بسیار مهمی است که در دوره‌های نویسندگی به دوستان مهارت‌جو بسیار پافشاری می‌کنم. نویسنده نگفته است که لیلا به خودآگاهی رسید یا عزت نفسش را بازیافت؛ بلکه این معنا را از طریق پس دادن ساعت، خریدن کتانی نو و قدم گذاشتن در مسیر تازه به خواننده منتقل کرده است. دربارۀ نشان دادن احساس و توجه به جزئیات داستانی که به آن زبان داستان می گویم در دوره های نویسندگی بسیار صحبت خواهیم کرد.

 

 

دکتر فاطمه حکیما
موسس و منتور نویسندگی
آکادمی نویسندگی رواد

📚 دوره‌های حضوری، آنلاین و آفلاین نویسندگی بزرگسال رواد

🔗 مشاهده و ثبت‌نام در دوره   

برچسب ها :
 share network
مطالب مشابه
نظرات کاربران
*به این مطلب امتیاز دهید
*نام و نام خانوادگی
* پست الکترونیک
* متن پیام

بستن
*به این نظر امتیاز دهید
*نام و نام خانوادگی
* پست الکترونیک
* متن پیام

1 نظر
پونه احمدیها
پنجشنبه ۱۵ مرداد ۵
پاسخ
امتیاز به مطلب 5 از 5
پونه احمدیها
من که خوندم واقعا برام قابل درک بود حسش کردم خيلي خوب بود
خانهورود به حساب کاربریسبد خرید

دفتر مرکزی و حضوری: قزوین، خیابان نادری جنوبی، روبه روی آزمایشگاه فرزام، طبقه 2، مؤسسۀ رَواد (دکتر فاطمه حکیما)
09102080014
ravaad@

جستجو
سایت ساز و فروشگاه ساز یوتاب