محمدامین نصوحی از کودکان مستعد نویسندگی (ترم 1/ مدرسۀ نویسندگی رَواد)

menuordersearch
محمدامین نصوحی  از کودکان مستعد نویسندگی (ترم 1/ مدرسۀ نویسندگی رَواد)
سبد خرید شما خالی است !
تومان
سبد خرید
09012688878
بلاگ زبان و ادبیات فارسی مهارت های ادبی نویسندگی کودک و نوجوان
محمدامین نصوحی  از کودکان مستعد نویسندگی (ترم 1/ مدرسۀ نویسندگی رَواد)
محمدامین نصوحی از کودکان مستعد نویسندگی (ترم 1/ مدرسۀ نویسندگی رَواد)
۱۴۰۴/۴/۸ يكشنبه
(4)
(0)

نویسندۀ این متن های زیبا آقای محمدامین نصوحی از مهارت جویان مستعد نویسندگی رواد هست. با شوق و باانگیزه این داستان های زیبا را در  جلسات آغازین دوره نوشته اند. قطعاً نوشته های او روز به روز زیبا و زیباتر خواهد شد. با آرزوی موفقیت های روزافزون برای همۀ کودکان ایران زمین. متن او را با هم می خوانیم. 

 

داستان اول: قهرمان


شبی در شهر روند سانترو همه داشتند برای هالووین آماده می شدند شب آرامی بود هانی داشت برای اجرای تئاتر تمرین می کرد او دختری زیبا با موهای طلایی بود ناگهان صدای بلندی شنید از پنجره اتاق دید که آب دریا به سمت بالا ‌پاشید و یک ابر شرور با لباس سبز رنگ و با تفنگ لیزری با یک سفینه از داخل آب بیرون آمد هانی با دیدن او رنگ صورتش مثل گچ سفید شد دهانش باز ماند قلبش تند تند می زد و دست و پاهایش می لرزید و یخ کرده بود با صدای پدرش به خود آمد و شروع به فرار کردن همه مردم با دیدن ابر شرور مثل هانی پا به فرار گذاشتند همه ناامید شده بودند که یک دفعه صدای آژیر برج سایبون بلند شد سایبون ابرقهرمان بود و در برج زرد رنگ خیلی بلندش زندگی می کرد او یک سفینه و چند تفنگ لیزری بمب و موشک و یک ماشین بسیار سریع داشت او خیلی مهربان بود و مردم او را دوست دارند داشتند با سفینه اش به سمت ابر شرور رفت و با لیزرهایی که داشت به سمت سفینه ابر شرور شلیک کرد سفینه او آتش گرفت و در دریا افتاد ابر شرور شکست خورد هانی و مردم دور تا دور سایبون را گرفتند و او را روی دستان خود بالا بردند و او را قهرمان نامیدند.

 

 

داستان دوم: مغز خمیری و مغز سنگی

 

من دارم دوچرخه سواری یاد می گیرم و دلم می خواهد بدون پایه بروم مغز خمیری به من می گوید ادامه بده داری خوب پیش میری من خوشحال می شم و بیشتر تلاش می کنم اما بین پا زدن من مغز سنگی می پره وسط و می گه نه شاید بخوری زمین مراقب باش من استرس می گیرم و به بابام می گم بابا پایه ها رو ببند دوباره مغز خمیری می گه ادامه بده به حرفش گوش نده اون داره تور رو گول می زنه ولی مغز سنگی می گه نه اون داره تو رو گول می زنه من که گیج شده بودم با خودم فکر کردم و دیدم حرف مغز خمیری درسته اما مغز سنگی اشتباه می گه و من به تلاشم ادامه میدم. 

     

                                                         داستان نویسی کودک و نوجوان رواد

 

داستان سوم: صدف

 

صدفی به نام تلی در دریا زندگی می کرد. او در سنگ دریایی همراه پدر و مادر و خواهر بزرگترش زندگی می کرد.  روزی او در جلبک ها دنبال غذا بود که گیر افتاد. او چند ساعت آن جا ماند و فریاد می زد: کمک ،کمک .ولی هیچ کس صدای او را نمی شنید.

                                                                                                        داستان نویسی کودک رواد

 

پدر و مادر تلی نگران شدند.پدر به خواهر تلی گفت: بیا با مادرت دنبال تلی بگردیم، آنها همه جا را گشتند ولی او را پیدا نکردند. تلی فریاد بسیار بلندی زد و پدرش شنید همه با هم به سمت او رفتند وتلی را پیدا کردند و او را از جلبک ها نجات دادند .او آنها را در آغوش گرفت و تشکر کرد.

 

 

نویسنده: 

محمدامین نصوحی

برچسب ها :
 share network eitaa
خانهورود به حساب کاربریسبد خرید
مارا در شبکه های اجتماعی دنبال کنید :
telegraminstagraminstagramWhatsApp

دفتر مرکزی و حضوری: قزوین، خیابان نادری جنوبی، روبه روی آزمایشگاه فرزام، طبقه 2، مؤسسۀ رَواد (دکتر فاطمه حکیما)
09102080014
ravaad@

جستجو
سایت ساز و فروشگاه ساز یوتاب
گفتگو را شروع کنید.
سلام، برای اطلاع بیشتر تماس بگیرین.