کارگاه داستان نویسی بزرگسال 58 نکتۀ طلایی برای نوشتن رمان به صورت حضوری و آنلاین

menuordersearch
کارگاه داستان نویسی بزرگسال 58 نکتۀ طلایی برای نوشتن رمان به صورت حضوری و آنلاین
سبد خرید شما خالی است !
تومان
سبد خرید
09012688878
بلاگ کارگاه های آموزشی
کارگاه داستان نویسی بزرگسال 58 نکتۀ طلایی برای نوشتن رمان به صورت حضوری و آنلاین
کارگاه داستان نویسی بزرگسال 58 نکتۀ طلایی برای نوشتن رمان به صورت حضوری و آنلاین
۱۴۰۲/۸/۱۳ شنبه
(29)
(0)

گروه رواد

  داستان دانۀ انسان است تا انسان است، این دانه سبز خواهد شد و سنگ را خواهد شکافت و به سوی تو سر بر خواهد کشید. 

 


مؤسسۀ رواد تقدیم می کند:   کارگاه داستان نویسی خلاق  (کودک و بزرگسال)کارگاه نویسندگی بزرگسال آغاز دوره از آبان ماه 1402
ردۀ سنی: بزرگسال: از 12 سال به بالا. به صورت ترمی و ادامه دار.


 

سرفصل های دوره:
1- تعریف داستان، ادبیات داستانی و انواع داستان؛
2- موضوع، هدف و کسب آگاهی؛
2-  پیرنگ و ساختار آن؛
3- درون مایه و گره گشایی؛
4-شخصیت پردازی و تمرین توجه به احساس؛
5-زاویۀ دید و انواع آن؛
6-  گفت و گو و ساختار زبانی نویسندگی (علم معانی و طرح واره ها)؛

7- فضا و رنگ درداستان؛

8- ناخودآگاه جمعی و چطور از من فردی به من جمعی راه پیدا کنیم؛

9- مراحل نوشتن، توضیح دربارۀ چاپ اثر و معرفی صندوق هنر و سرای اهل قلم.

حتماًً به سه میم (متن، موضوع و مخاطب) هم توجه می شود.

 

داستان نویسی  برای بزرگسال  نویسندگی بزرگسال تکنیک های داستان

کارگاه نویسندگی (بزرگسال) (به صورت حضوری و آنلاین) + پشتیبانی دائمی + تسهیلات چاپ و نشر اثر + گواهی معتبر.

در این کارگاه به طور جدی به مسئله نوشتن می پردازیم. این کارگاه ادامه دار است. نویسندگی مثل یک سفر می ماند، از نقطۀ آغاز که همان تصمیم و خواست ما برای نوشتن است، آغاز می شود و مقصد بی پایان است. ذات هنر بینهایت است و نویسندگی نیز  زیرمجموعۀ هنر قرار دارد، از این رو بی نهایت است.

این کارگاه برای نویسندگان،  تولیدگران محتوا، ادبی نویسان، نمایش نامه نویسان، فیلم نامه نویسان و همۀ کسانی که با قلم سروکار دارند،  بسیار مهم و کاربردی است.

در این کارگاه خواهیم گفت که زبان از اجزایی تشکیل شده است  جا به جایی اجزاي کلام،  ایصال و رسانگی را دگرگون می کند. بنابراین ما ىر اين کارگاه دربارۀ ساختارها صحبت می کنیم که چطور جا به جایی ارکا جمله معنا را تغییر می دهد. به عنوان نمونه یک ساختار را معرفی می کنیم:

-  جمع بستن یکی از ارکان جمله:

مثلاً با جمع بستن کلمۀ قبل از فعل که در علم معانی به آن مسند می گویند، مفهوم کثرت ایجاد می شود. به دو جملۀ زیر توجه کنید:

عید شما مبارک باشد!

حال معنای همین جمله با جمع بستن مسند (کلمۀ پیش از فعل) دستخوش تغییر می شود:

عید شما مبارک ها باشد!

تأکید و تاثیرگذاری جملۀ دوم به مراتب از جملۀ اول بیشتر است. 

این کارگاه هشت جلسۀ یک ساعت و نیمه به همراه  پشتیبانی دائمی+ گواهی رسمی  + تسهیلات چاپ و نشر اثر  است. 

کارگاه داستان نویسی بزرگسال

                                   

 ثبت نام داستان نویسی بزرگسال آغاز شده است. لطفاً برای ثبت نام کلیک کنید.

 

ازجمله کارگاه های خاطره نویسی ما که در ذیل مجموعه کارگاه های نویسندگی برگزار می شود در دو جلسۀ اموزشی برای علاقه مندان برپا خواهد شد. سرفصل های دوره به شرح زیر است:

کارگاه خاطره‌نویسی مبتنی بر دیدن احساس

۲ جلسه‌ی آموزشی 

سرفصل‌ها:
 دیدن احساس؛
مست‌نویسی؛
شروع؛
میانه؛

پایان؛
 زبان نوشته.

 

 

*****************************

نوشتن برای آرام سازی ذهن و راحتی روان مفید است. گذر از اضظراب، دل آشوبی، افکار سمی و مزاحم، با قلم ثابت شده است. در نویسندگی با احساس سروکار داریم. یعنی قلم چرخش از روی احساسات و با فرمان دهی قلب است. از این رو حتماً و ناگزیر باید با احساسات خودمان آشنا شویم و در طول روز آن را تجربه کنیم. 

احساسات شادی، غم، ترس، نفرت و ... .

 

یکی از تکنیک هایی که در ترم دوم به آن می پردازیم نوشتن براساس حرکت سیال ذهن است. ارنست همینگوی می گوید: «مست بنویس، هش‌یار ویرایش کن.» 

به مست نویسی دقت کنید. مست نویسی یعنی بی خویش بنویسیم و ناخودآگاهی را احضار کنیم. در این نوع نوشتن باعث می شود به ناخودآگاه نزدیک و نزدیک تر شویم و سخنی که از دل برآید لاجرم بردل می نشیند. چه بسیار مواقعی که باعث می شود با این مست نویسی مواردی که در ناخودآگاه ما ذخیره شده  و خودمان به ظاهر از آن آگاه نیستیم، به وجودش پی ببریم.  سفر به دوران کودکی و به آن هنگام که از آغاز زندگی و خاطرات کودکی در ذهن و ضمیر ما به جا مانده نعمتی است که با نوشتن حاصل می شود.

 

جریان سیال ذهن

 

به چند نمونه داستان براساس شیوۀ جریان سیال ذهن توجه کنید. این داستان ها را نویسندگان مدرسۀ نویسندگی رواد نوشته اند:

چادر گل گلی مورد علاقمو سر کردم و کاسه آش رو از مامان فخری گرفتم، مامان فخری شروع کرد به تکرار همان توصیه همیشگی
⁃ گلی در کوچه شیطنت نمی کنی ها!
با کلافگی چشمی گفتم و از خانه بیرون زدم در کوچه لی لی کنان رفتم انگار تمام حرف های مامان فخری را از این گوش شنیده و از آن یکی در کرده بودم. جلوی پایم را ندیدم و آسمان آبی را جلوی چشمانم دیدم آسمان خیلی تمیز و زیبا بود،  با صدای بابابزرگ  که صدایم می‌کرد چشم از آسمان برداشتم و به سمتش رفتم. بابابزرگ گفت: گلی بابا بیا برو طناب را از مامان پری بگیر تا تاب رو ببندیم به شاخه ی درخت سرو‌ و با بچه ها بازی کنید. مامان بزرگ کنار چشمه نشسته بود، سمتش دویدم و وقتی به مادربزرگ رسیدم نگاهی به خودم درون اینه زلال و تمیز چون چشمه انداختم، زیبا شده بودم، روز عروسی ام بود، مامان فخری خنده ای از خوشحالی کرد و گفت: دخترم زیبا شده چون ماه، خوشبخت شی مادر، خواستم تور روی سرم را جایه جا کنم که ناگهان به لیوان روی میز که مادرم خیلی دوستش داشت گیر کرد و لیوان در یک آن به صد تکه تبدیل شد، مادرم با عصبانیت نگاهی به من کرد و گفت: دختره بی عرضه هیچ چیز تمی توانم دستت دهم و من جگرم سوخت همانند زخم روی زانویم.

نویسنده خانم الهام هاشمی نژاد

تولید گر محتوا

 

نوع دیگر داستان داستان هایی است که با زاویۀ دید اول شخص و به صورت خاطره گویی در قالب رئال پرداخته می شود و مناسب برنامه های فضای مجازی و شبکه های اینترنتی است؛ به خصوص داستانهایی که توسط بازیگران یا نریتور اجرا شود. این نوع داستان ها که طرفداران زیادی دارد، باید کوتاه، بدون توصیفات اضافی و ماجرامحور باشد. به نمونۀ زیر توجه کنید: 

 

 

داستان 
اسمم مبیناست. ریزه‌میزه و کمی تپل هستم. صورتم سفید و چشم‌های مشکی و زیبایی دارم. خیلی‌ها قبلا به هم گفته بودند که چشمام خیلی قشنگه و در عوض من هیچ‌وقت خودم رو زیبا نمی‌دیدم. آدم مضطربی بودم و با کوچکترین تغییر یا فشار دچار نگرانی می‌شدم. در تهران و  در خیابابون‌های بالاشهر تهران متولد شدم. پدرم حجره‌ای در بازار داشت.  وضع مالی‌مون خوب بود. برادرم ازدواج کرده بود و سر کار و زندگی خودش بود ولی هر از چند گاهی تو کارامون سرک می کشید. من دختر بزرگ خانوداه بودم و  با خواهرم سه سال اختلاف سن داشتیم و با هم خیلی صمیمی بودم. در کنار اضطراب، غرور خاصی در من بود که بارها از اطرافیانم شنیده بودم. اون وقت‌ها سال های آخر دبیرستان بودم و  تصمیم داشتم دانشگاه برم. این هدف معنایی در زندگی م بخشیده بود. هر روز هشت ساعت در س می خوندم . کنکور رو که دادم مطمئن بودم که قبول می شم. دانشگاهی که قبول شدم، یه امتحان وروردی به شکل مصاحبه داشت تا دانشجوها رو بیشتر محک بزنند. روز مصاحبه مانتوی سورمه‌ای کمریم رو به تن و آرایش غلیظی کردم و زیبا و خوش و خرم و با اضطراب همیشگی کفش رسمی و پاشنه بلندی رو به پا کردم وارد دانشگاه شدم. دانشگاه ما بزرگ و سرسبز بود. درختهای کاج و بلوط فضای خیلی قشنگی به سنگفرش‌های آجری داده بود. آفتاب قشنگ وسط کله‌ام بود که پشت در اتاق مصاحبه رسیدم. تو حالتی از شادی و نگرانی و ترس ... دست و پا می‌زدم که اسمم رو خوندند: خانم مبینا ماجدی بفرمایید.
وارد سالن بزرگی شدم که چند تا مرد پیر و یک پسر جوون نشسته بودند. نوع چیدمان طوری بود که راحت می‌شد فهمید که استادا کدوم‌ها هستند. ازم چند تا سؤال پرسیدند و همه رو مثل بلبل جواب دادم. یه استادی بود که بهم خیره شده بود. رنگ چهره‌اش کبود و کلۀ طاسی داشت. نگاهش رو از من می‌دزدید ولی زیرچشمی حواسش بهم بود. سؤال‌ها رو پاسخ دادم و هر چهار استاد ازم تشکر کردند و اسمم رو جز قبولی‌ها رد کردند. حضورم در اون دانشگاه من رو وارد بازی‌ای کرد که سرنوشتم رو رقم زد. دست تقدیر چیزهای عجیبی برام رقم زده بود. تو دانشگاه یه استادی بود که نسبتا سن دار و مسن بود. با من گرم می گرفت. پیش دانشجوها ازم تعریف می کرد. ‌ک‌کم عشق و محبت استاد داشت در  دلم جوونه می زد و من سرسختانه مقاومت می کردم. شاگرد اول دانشکده بودم و حالا  شاگرد سوگلی استاد شده بودم. هر روز به بهانه‌های مختلف ولی بدون این که شک برانگیز باشه من رو به اتاقش می کشوند و ازم تعریف می کرد. از کمالم، از زیبایی‌م از مناعت و دخترانگیم. نگاهش رو ازم برنمی داشت و من هم زیر تیر نگاهش مثل مرده‌ای میخکوب می شدم. راستش رو بخواد لذت می بردم که می دیدم این قدر ازم تعریف می کنه. انگار یه جور اضطراب‌هام کمتر می شد. با گفتن این‌که عشق ما معنویه و اصلا جنبۀ مادی نداره، اعتمادم بهش بیشتر شد. به مناسبت‌های مختلف برام کادو می گرفت. چون وضعش خیلی خوب بود کادوهاش همه‌ش سکه بود و گاهی هم گل و شیرینی و آجیل و گلدون‌های گرون قیمت می‌خرید. به من می گفت عشق بین او و من یک عشق افلاطونیه. یه روز راه برگشت از دانشکده هوا تاریک بود و خیلی سرد... .

 

داستان دیگر ازهمین نوع با زبان محاوره‌ای و رویدادمحور به‌سبک داستان‌های حوادث:


من بیست و سه سالم بود و در روستایی کوچک زندگی می کردم . تو روستای ما رسم بود دخترا در سیزده سالگی شوهر کنند. در مقایسه با اون‌ها من پیر دختر بودم و مادرم نیش و کنایه به‌هم می زد که خجالت‌زده شدیم تو روستا. زنان همسایه برام دوره افتاده بودند تا شوهر پیدا کنند. خلاصه تو همین سن بودم که مادرم مدام زیر گوشم خوند وخوند تا راضی شدم زن ناصر بشم. ناصر مرد لاغراندامی که سربه زیر بود و موی گندمی‌اش را با حنا رنگ می‌کرد. بیست سال از من بزرگتر بود. مادرم می‌گفت: «ثروت‌مند و مرد جاافتاده‌ای است قدر جوونیت‌و می‌دونه». ما تو روستا زندگی می‌کردیم و ناصر تو شهر. زنش رو تو تصادف از دست داده بود و بچه هم نداشت. شاگرد رانندۀ ماشین بزرگ بود. خیلی اتفاقی ماشین اوستاش تو جاده نزدیک روستا ی ما خراب شد  مجبور شد شب رو در روستا بگذرونه. ماشین ناصر یک هفته طول کشید تا درست بشه و ناصر یک هفته تو روستای ما موند و دست تقدیر اون رو به خونۀ پدرم کشوند و از من که همسایه‌ها نشون کرده بودند، خواستگاری کرد. ناصر آدم بی‌تفاوتی بود. اصلاً بود و نبود من براش مهم نبود. خیلی سرد و بی‌عاطفه. درعوض من دختر پرانرژی با اندام درشت بودم. موهای بولند و صورت سفیدی داشتم. صورتم پر کک مک بود و دندون‌هام از هم فاصله داشت. درمجموع دختر بانمک و تند و تیزی بودم. مراسم عقد و عروسی به‌سرعت گذشت. در طی روز شاید پنج کلمه هم حرف نمی زد. شش سال آزگار همین طوری گذشت. ازش بچه خواستم گفت: «حوصلۀ وق‌وق بچه رو ندارم». اصرار کردم فایده نداشت. یک روز دیگه خیلی پیله کردم. تابستون گرمی بود. گفتم من حق دارم توی این زندگی و بچه می‌خوام. جوابی بهم نداد. داشت آماده می‌شد که بره سر کار. دید خیلی سماجت می‌کنم با آرامش به طرف کتری رفت.  کتری داشت قُل می زد. از سر گاز برداشت و با کمال خونسردی به بازوم  ریخت و رفت سر کارش. داشتم تو خونه الو می زدم. هیچ کس نبود به دادم برسه. مادرم از بابام چند سالی بود که طلاق گرفته بود  و من غریبتر از همیشه در گوشه‌ای داشتم زندگی می‌کردم. رفتم سر داروخونه دارو برای دستم بگیرم. سر ظهر بود و غیر از کارگر داروخونه که اسمش حبیب بود، کسی نبود. نمی‌دونستم چه دارویی بگیرم. بهش گفتم برای دست سوخته چه دارویی دارید و اون که بی‌پناهی من رو دید سر صحبت رو باز کرد و با هم گرم گرفتیم. انتهای داروخونه یه انبار دارو بود. من رو برد اونجا و یه پماد به بازوم مالید و شروع کرد به تعریف کردن از بدنم. چیزی که تا حالا از شوهرم نشنیده بودم. کم‌کم رفت‌و‌آمدم با حبیب بیشتر می‌شد. صبح که شوهرم ناصر از خونه می‌رفت و بعضی روزها هم می‌دونستم ناهار خونه نمی‌آد با حبیب خوش می‌گذروندم. او کارگر داروخونه و اتاق پشت انبار براش بود و همیشه بساط منقلش جور. اولین پک شیشه گیجم کرد اما رفته‌رفته عادت همیشگیم شده بود. اولاش حبیب مفت بهم مواد می‌داد، ولی بعدش بهم گفت پول مواد رو یه جوری به دست بیارم. راهش رو  هم خودش بهم یادم داد. گفت تو پارک کنار داروخونه دو نفرند که مواد می فروشند. رفتم پی یکی‌شون که مرد میانسالی بود با پشت خمیده. بهم گفت دو شب خواب برا سه روزه‌ت مواد می دم ازون جنسای اعلا. گفتم شب نمی تونم بیام . خنده‌ش رو بلند تر کرد  و گفت: سه روز خواب به همون اندازه مواد می دم. نتونستم قبول کنم. هر چی دودو تا چهارتا کردم دیدم جور درنمی‌آد. برگشتم خونه ولی حالت نئشگی داشت بیچاره‌م می‌کرد. گفتم ناصر با همۀ خنگی و بی‌حواسیش حتماً می فهمه که خمارم. باید یه فکری بکنم. به یاد محمد پسرخالۀ ناصر افتادم. مرد آقایی به‌نظر می‌رسید بهش گفتم مریضم و یه کم نیاز به پول دارم. اولش تعجب کرد که بهش زنگ زدم ولی گفتم ناصر مسافرته و دسترسی بهش ندارم. محمد می دونست من کس و کاری ندارم. گفت با موتور می‌آد پیشم. می دونستم چطوری دلش و از راه ببرم. لباسای تنگ پوشیدم و دستمال به سرم کردم روی تخت دراز کشیدم. فضا و همه چیز آماده بود تا محمد رو به خونه بکشونم و تلکه‌ش کنم. محمد من رو که دید و خندید. خیلی ازم خوشش اومده بود . تا قبل اون من رو بی‌آرایش دیده بود. حال  اوضاع فرق می کرد. خاطرش رو جمع کردم که دو سه ساعت کسی نمی آد. اول کنارم نشست و بعد خودم دستش رو گرفتم و باهش گرم گرفتم. در حین رابطه زنجیر طلاش رو برداشتم. اینقدر تو کیف بود که نفهمید.دو تا چک هم داشت برداشتم و با خودم گفتم برا حق‌السکوت لازم  می‌شه. این شد روزهای سیاهی که برای خودم ساخته بود. تا خرخره تو گند بودم. هر هفته یک نفر رو برای تلکه کردن به خونۀ شوهرم دعوت می‌کردم. و پول و طلا و وسایل گرون قیمتشون رو برمی‌داشتم. این‌طوری پول تهیۀ مواد چند سال رو ذخیره کرده بودم. یه روز که با سامان قرار گذاشتم. سامان فروشندۀ لوازم یدکی بود که خیلی اتفاقی تو اون روزایی که با حبیب بودم باهش آشنا شده بودم. به من زنگ زد و دوست داشت من رو ببینه من هم تو خونه خودم باهش قرار گذاشتم . قرار شد ساعت دو بعد ازظهر که ناصر از خونه می ره، در رو باز بذارم. من هم در رو نیمه باز کردم و منتظر سامان بودم. سامان اومد خونه و ما کارمون رو کردیم  و یه کم هم پول ازش دزدیدم  و رفت هنوز نیم ساعتی از رفتنش نگذشته بود که سروکلۀ ناصر پیدا شد. کلید داشت و اومد تو. ناصر بی‌حواس انگار یه‌کم مشکوک شده بود. من رو که دید وارفته با لباسای تحریک‌کننده و بویی که تو فضا پیچیده بود. مشکوک شد ولی به روم نیاورد یک‌کم ترسیده بودم. یک هفته دست از کارکشیدم. من به اندازۀ چند سال پول ذخیره داشتم ولی عادت به این کار مثل اعتیاد داشت من رو می خورد. یه روز دوباره با سامان قرار گذاشتم.  سامان اومد خونه‌مون. و هنوز وسط هال بود که ناصر از راه رسید. وای چه بر سرم می‌اومد در اون لحظه اومدم دروغی بگم و نقشه‌ای بکشم.  ولی کارازکار گذشته بود. ناصر سامان رو نشوند تو مبل و دو تا مشت محکم تو صورتش خوابوند. دو تا از دندونای سامان ریخت بیرون و از ترس نمی‌دونست چی کار کنه. قندون روی میز رو روی سر ناصر پرت کرد و از در فرار کرد. و من که فاتحه‌م رو داشتم می خوندم. ناصر دستم رو گرفت و با همون وضعیت من رو پرت کرد تو کوچه و درو قفل کرد. با وساطت همسایه‌ها برام لباس آوردند. قشنگ بی‌آبرو شده بودم و صدای پچ‌پچ همسایه‌ها رو می‌شنیدم و ناصر هم دقیقاً همین رو می‌خواست. من کسی رو نداشتم و بی‌پناه و آواره شده بودم. به یکی از همسایه‌ها رو زدم و ازش التماس کردم که بره تو خونه وسایل شخصی و بیشتر هم منظورم کیف پولم بود که تو این مدت جمع کرده بودم رو برام بیاره. زن همسایه سرمای هوا و لباسای نامناسب من رو دید دلش برام سوخت و رفت وسایلم برام آورد. اولش رفتم تو یه مسافرخونه و اون شب را تا صبح سر کردم.  فردای اون روز تو خیابون‌ها پرسه می زدم و فکر می کردم که چه خاکی باید به سرم بریزم. دلم برای ننه و بابام خیلی تنگ شده بود. یک‌ریز اشک می‌ریختم. بی‌کس و‌کار و ننگین و شرمگین از گذشتۀ سیاه خودم بودم. دو کار بیشتر نداشتم یا از راهی که اومدم برگردم یا همین راه سیاه رو ادامه بدم. از ناصر عصبانی بودم که  با بی تفاوتی هاش وسردی رفتارش من رو وارد این بازی کثیف کرده بود. پول هام رو شمردم اونقدری بود که یک سالی دووم بیارم. تصمیم گرفتم به روستای پدریم برم و پیش پدرم زندگی کنم. می دونستم ننه‌م بعد از طلاق از پدرم، ازدواج کرده و شوهرش رفت و آمد با بچه هاش رو قدغن کرده بود. به روستا که رسیدم فهمیدم پدرم با زن جوانی ازدواج کرده و این قدر بچه قد و نیم قد سر پدرم ریخته بود که نمی دونست اصلا من چندمین بچه‌شم. با پولی که داشتم یه اتاق سیمانی کنار کلبۀ پدرم درست کردم. آب رو روزها از چشمه می اوردم و وسایلای دست دومی از سمساری خریدم و زندگی جدیدم رو شروع کردم. اثرات بی موادی کم‌کم داشت خودش رو نشون می داد. تصمیم جدی بود که ترک کنم. خودم رو به زنجیری بستم و زنجیر رو به میخ طویله محکم کردم تا فرار نکنم. خیلی دوست داشتم ترک کنم. کنار دستم چند تا نون و مواد خشک گذاشتم تا از گرسنگی نمیرم. خوبی روستا این بودکه کنار خانۀ پدرم خونه ساخته بودم و بچه های بابام هراز چندگاهی به من سر می زدند و اهالی روستا هم سرک به کارم نمی کشیدند. یک ماه تا دو ماه در همین حالت خماری و ضعف جون می دادم. کم کم اوضاع بدنم بهتر می شد و زهر مواد داشت خارج می شد. اما موجودی پولم ته کشیده بود و می دونستم بی‌پولی من رو به فساد  فحشا و دزدی و اعتیاد می کشونه تازه بعد این‌که پولدار شم باید دین حبیب و سامان و ... را می پرداختم. این ها تصمیمهای من بود ولی من یک قرون هم دیگه پول نداشتم و  نمی دونستم چه کار باید بکنم. یک چن وقتی به زن کدخدا سپردم که برای خدا هم شده اگه کاری تو روستا هست من رو معرفی کنه و با وساطت زن کدخدا چوپانی چند گله رو به من سپردند. تو فرصتی که گله‌ها چرا می کردند و علف می خوردند، درس های دبیرستان رو خوندم و در امتحانات شرکت کردم و دیپلمم رو گرفتم. حالا وقت این بود که دین و بدهی آدم هایی که به گردنم بود رو صاف کنم. اسمشون رو نوشتم و میزان بدهی هاشون رو تخمین زدم. گفتم خدایا توبه از همۀ کرده‌های بدم . آروم آروم پول جمع می کردم که سرو کلۀ ناصر دوباره پیدا شد. خاک بر سر بی غیرتش. ترسیدم آبروم رو ببره و من رو سکه یه پول کنه. پدرم که خیلی پیر شده بود ناصر رو نشناخت. ناچار ناصر با زن پدرم حرف زد و آدرس اتاق من رو بهش داد. ناصراومد تو اتاق محقرانۀ من. مثل همیشه یخ و کم حرف. بهم گفت کاری با بی ناموسی هات نداشته و ندارم. طلاقت رو غیابی دادم.  این هم دو هزار تومن پول مهریه ت برو هر غلطی می خوای بکن. پول رو سرم پرت کرد و از جلوی چشام دور شد و بلافاصله اتوبوسی که داشت رد می شد و به شهر می رفت سوار شد و رفت. انگار گذشتۀ سیاهم بیشتر معلوم شد. بعد از چند سال که نماز نمی خوندم شروع کردم به نماز خوندن و از ته قلبم خدا رو صدا زدم که کمکم کنه. ته دلم خوشحال بودم که ناصر طلاقم رو داد. چون می دونستم برگردم خونۀ او باز هم آلوده می شم از بس که بی غیرت و بی توجه بود. من او سال دیلمم رو گرفتم و در درس و مشق به بچه های روستا کمک می کردم و معلم نهضت روستا شدم. توی چند سال از تمام پس انداز و حقوق کارگری و معلیم ، پول‌هایی رو که به ناحق گرفته بودم پس دادم. الان که برای شما این خاطره را تعریف می کنم شصت پنج سالم هست و در کلبۀ کنار خانۀ پدریم زندگی می کنم و خدا رو شکر می کنم که از گذشتۀ سیاهم رو تونستم جبران کنم.

 

 

نوشتن داستان با تکنیک جریان سیال ذهن:

دستش را وارد جیبش کرد. انگار جیبش را تار عنکبوت تنیده بود. از میان تارها و پودهای عنکبوت صدای شرینگ شرینگ سکه بلند شد. فلور صورت مهتابی اش را به روی دخترک رنجور کرد و آنچه از صبح جمع کرده بود به او بخشید.

 

فاطمه حکیما

فروردین 404

 

 share network
نظرات کاربران
*به این مطلب امتیاز دهید
*نام و نام خانوادگی
* پست الکترونیک
* متن پیام

بستن
*به این نظر امتیاز دهید
*نام و نام خانوادگی
* پست الکترونیک
* متن پیام

2 نظر
مهدی اصلانی
يكشنبه ۱۸ آبان ۴
پاسخ
امتیاز به مطلب 5 از 5
مهدی اصلانی
کلاس‌هاي آنلاين نويسندگي و داستان نويسي موسسه رواد خصوصا توسط استاد حکيما بسيار عالي و بي‌نظير. حدود ۳ ترم پياپي شرکت کردم و ميتونم بگم چندين سال من رو جلو انداخت. در محورهاي داستان‌ نويسي و رسيدن به ناخودآگاه واقعا مفيد و تاثير گذار بود.
پاسخ مدیر سایت
از لطف و اعتماد شما بسیار سپاسگزاریم 🌷 خوشحالیم که کلاس‌های استاد حکیما برای شما الهام‌بخش و مفید بوده‌اند. امیدواریم در ادامه مسیر نویسندگی‌تان همواره درخشان و خلاق باشید.
پاسخ مدیر سایت
حمید شفیع
سه شنبه ۳ بهمن ۲
پاسخ
امتیاز به مطلب 0 از 5
حمید شفیع
استاد جان خيلي عالي بود. دوست دارم کتابم رو هر چه زودتر تموم کنم خيلي تشويقم کرديد و چيزهاي زيادي ياد داديد.
پاسخ مدیر سایت
ممنون از حضورتون ترم دوم از اواسط بهمن شروع میشه
پاسخ مدیر سایت
خانهورود به حساب کاربریسبد خرید
مارا در شبکه های اجتماعی دنبال کنید :
telegraminstagraminstagramWhatsApp

دفتر مرکزی و حضوری: قزوین، خیابان نادری جنوبی، روبه روی آزمایشگاه فرزام، طبقه 2، مؤسسۀ رَواد (دکتر فاطمه حکیما)
09102080014
ravaad@

جستجو
سایت ساز و فروشگاه ساز یوتاب
گفتگو را شروع کنید.
سلام، برای اطلاع بیشتر تماس بگیرین.