آثار مهارت آموزان نویسندگی بزرگسال رواد | وقتی حقیقت روشن می شود

menuordersearch
آثار مهارت آموزان نویسندگی بزرگسال رواد | وقتی حقیقت روشن می شود
سبد خرید شما خالی است !
تومان
سبد خرید
09012688878
بلاگ زبان و ادبیات فارسی مهارت های ادبی نویسندگی آثار مهارت‌آموزان نویسندگی بزرگسال رواد
آثار مهارت آموزان نویسندگی بزرگسال رواد | وقتی حقیقت روشن می شود
آثار مهارت آموزان نویسندگی بزرگسال رواد | وقتی حقیقت روشن می شود
۱۴۰۵/۵/۳ شنبه
(4)
(0)

کاری از آکادمی نویسندگی رواد داستان ییلاق

 داستان کوتاه «ییلاق»؛ روایتی از سکوت، اعتراف و حقیقتی که هرگز دفن نشد

نگاه مسلم به گوشه‌ای از خاک احمد دوخته شده بود؛ به پارچه‌ی مشکی که می‌خواست به پرواز دربیاید اما سنگ‌هایی در چهارگوش خاک احمد آن را اسیر کرده بود. عصر روز عاشورا بود؛ عاشورای آن سال با هوای سرد پاییزی که از سمت ییلاق به روستای «درسیاه» می‌وزید، غم خیمه‌های آتش‌گرفته را چندین برابر می‌کرد. خورشید با غروبش رنگ نارنجی را بر کوه‌های روستا پراکنده می‌کرد؛ روستایی که همانند اسمش خاطرات سیاهی داشت. مه کم‌کم فضای گورستان را پر می‌کرد. ارسلان خاک کت قهوه‌ای مسلم را تکاند: «آقا تموم شد، عمو احمد را خاک کردن. هوا سرده، بیا بریم.» چیزی که مسلم به چشم سر می‌دید، چشم قلبش باور نمی‌کرد. احمد مرده بود؛ تنها دوستی که برایش باقی مانده بود هم رفت. حالا رازش را فقط خودش می‌دانست. با سوسوی فانوس‌ها راه سربالایی خانه را در پیش گرفتند. بخاری نفتی پت‌پت می‌کرد. سکوت و سنگینی خانه از مزار بیشتر بود. ارسلان پدر را کنار کرسی نشاند. به سراغ گنجه رفت و دو استکان و قندان مسی و سینی را برداشت. چای کهنه‌دم بود. چشمان درشت و روشن مسلم هنوز نم‌دار بود. مدام به پتو چنگ می‌زد؛ انگار می‌خواست به چیزی چنگ بزند که سال‌هاست از دست رفته. لب‌هایش بی‌صدا تکان می‌خورد. به دست‌هایش نگاه کرد: «ارسلان... بیا ببین دستانم بوی آبِ مونده نمی‌ده؟» ارسلان مکثی کرد. استکان چای را به دست پدر داد. سردی دستان پدر، لرز به پشت ارسلان انداخت. «آروم باش آقا، من اینجام.» زوال عقل و فراموشی پدر، ارسلان را خانه‌نشین کرده بود. مسلم دیگر آن مسلم سابق نبود؛ از مسلم امروز، سایه‌ای مانده بود. دوست نداشت تصویر پدرش که روزی بر اسب می‌نشست و به روستا فرمانروایی می‌کرد، حالا در نظر مردم مانند کنده خشک درختی پیر باشد. ارسلان خواست برود که مسلم مچ دست‌هایش را گرفت: «صبر کن... باید بهت بگم. تا نگم نمی‌تونم برم پیش احمد... ییلاق...» ارسلان قندان را در سینی کوبید. صدای برخورد آن مثل پتک بر سر مسلم فرود آمد: «بس کن آقا! عمو احمد مرده.» وحشت سر تا پای مسلم را فرا گرفت. حالا چشمانش درشت‌تر می‌نمود. چروک‌های روی پیشانی‌اش هر کدام رازی را در خود پنهان کرده بود. فکر می‌کرد با بازگو کردنش پیش ارسلان، حکم رفتن او به ییلاق صادر خواهد شد. «ارسلان... همه باید بدونن من با ایلماز چیکار کردم.» — «آقا... دایی ایلماز بیست سال پیش تو رود آراز غرق شد.» — «نه، غرق نشد. من غرقش کردم. با همین دست‌ها...» سرمای بی‌رحم بیرون از دیوارها گذشت و به قلب مسلم نشست؛ سرمایی که نه از ییلاق، بلکه از اعماق گور دایی ایلماز بود. ارسلان شانه‌های پدر را تکان داد، اما مسلم دیگر جان نداشت. ناگهان ارسلان حقیقت را چون استفراغ بالا آورد. دوید سمت حوض حیاط. شیر آب را باز کرد. از نظرش آب بوی رود آراز را می‌داد. دیوانه‌وار صورتش را می‌شست. به اتاق برگشت. پدر همان‌طور بی‌جان به پشتی تکیه داده بود و چشمان...
صبح، خورشید پشت ابرها پنهان مانده بود؛ انگار او هم از حقیقت فرار می‌کرد. ارسلان کنار مزار ایستاده بود و تکان نمی‌خورد. نگاهش به خاک سرد گور بود. حس می‌کرد دستان مسلم از زیر خروارها خاک، هنوز کمک می‌طلبد.

نویسنده: هاجر مددی 

خانم دکتر فاطمه حکیما مدرس دورۀ نویسندگی آکادمی رواد دربارۀ این داستان می گوید:

«ییلاق داستانی رازآلود و روان‌شناختی است که در فضای سرد و مه‌آلود یک روستای کوهستانی روایت می‌شود؛ جایی که سکوتی بیست‌ساله با اعتراف مردی سالخورده شکسته می‌شود. نویسنده با توصیف‌هایی زنده و فضاسازی تأثیرگذار، مخاطب را قدم‌به‌قدم به دل گذشته‌ای می‌برد که هنوز از حقیقت آن بوی رود آراز به مشام می‌رسد.»

این داستان تنها درباره یک راز نیست؛ بلکه درباره عذاب وجدان، حافظه، سکوت، پشیمانی و بهایی است که انسان برای پنهان کردن حقیقت می‌پردازد. «ییلاق» تلاش می‌کند نشان دهد چگونه یک اعتراف می‌تواند پس از سال‌ها، زندگی چند نسل را تحت تأثیر قرار دهد.

اگر به داستان کوتاه، ادبیات معاصر، روایت‌های رازآلود و شخصیت‌پردازی عمیق علاقه‌مند هستید، مطالعه این اثر را از دست ندهید.

در پایان از شما دعوت می‌کنیم پس از مطالعه داستان، برداشت و تحلیل خود را در بخش نظرات بنویسید. نوشتن درباره یک داستان، یکی از بهترین تمرین‌ها برای تقویت نگاه تحلیلی، شخصیت‌شناسی و مهارت نویسندگی است.

 

                              آ موزش داستان نویسی  بزرگسال رواد

نویسنده شوید، نه فقط خواننده

اگر شما هم دوست دارید داستان‌هایی بنویسید که خواننده را تا آخرین سطر با خود همراه کند، در کلاس نویسندگی بزرگسال آکادمی رواد شرکت کنید.

در این دوره، از ایده‌پردازی و شخصیت‌پردازی تا طرح داستان، زاویه دید، دیالوگ‌نویسی، فضاسازی، تعلیق، بازنویسی و آماده‌سازی اثر برای انتشار را به‌صورت گام‌به‌گام می‌آموزید. هدف این دوره تنها آموزش قواعد نویسندگی نیست؛ بلکه کمک به خلق آثاری است که ماندگار و خواندنی باشند.

 

 share network
مطالب مشابه
نظرات کاربران
*به این مطلب امتیاز دهید
*نام و نام خانوادگی
* پست الکترونیک
* متن پیام

بستن
*به این نظر امتیاز دهید
*نام و نام خانوادگی
* پست الکترونیک
* متن پیام

0 نظر
خانهورود به حساب کاربریسبد خرید

دفتر مرکزی و حضوری: قزوین، خیابان نادری جنوبی، روبه روی آزمایشگاه فرزام، طبقه 2، مؤسسۀ رَواد (دکتر فاطمه حکیما)
09102080014
ravaad@

جستجو
سایت ساز و فروشگاه ساز یوتاب
درود بسیار.
سوالی هست در خدمتتونم