
نمایشنامۀ کوتاه رادیویی (مناسبتی)
نام: دخترم فاطمه
فضا : خانه، زن در بستر است و تازه فرزندی به دنیا آورده است.
بازیگران: یک مرد و یک زن )
مرد 1: دایی
زن: مادر دختر
نوع: نمایشنامۀ تاریخی/ بازنویسی.
منبع: کليني، محمد بن يعقوب، الکافي، ج6، ص49 ؛ محدث قمي، شيخ عباس، بيت الاحزان، ص125.
نویسنده: فاطمه حکیما
سال: 1393
تهیه و پخش رادیو صدای قزوین.
******
مرد 1 : طیبالله .... میگویند فرزند نکو به داییاش میرود،. بده این خواهرزادۀ عزیزمان را ببینم.
زن : برادر ! فرزندم تازه به خواب رفتهاست.
مرد 1 : باشد! خدا برایت حفظش کند! / فقط اون روپوشش را به کناری بزن تا چهرهاش را ببینم!
زن : (روپوش را کنار میزند ): بفرمایید برادر!
مرد1: خدا بر تو و بر ابویونس ببخشد... راستی ابویونس کجاست؟!
زن (با ناراحتی) : چه بگویم برادر؟!
مرد1: چه شده ؟!
زن: روی خوش به این فرزند نشان نمیدهد، بعد از تولد این طفل معصوم، ابرو گرهکرده با غیضوغضب از خانه خارج شد. از اون روز به بعد صبح زود از خانه بیرون میرود و تا پاسی از شب بازنمیگردد! حال که شما دقالباب کردید، گمان بردم ابویونس است، اما افسوس و حیف... (صدا آرام و آرام میشود...)
مرد1: (با ناراحتی و حالت تفکر): عجب! توکل کن بر خدا. حال کجاست؟
زن: روزوشب نخلستان است.
مرد1: میروم با او صحبت کنم.
زن: نرو برادرجان، او ناراحت است، مبادا ستیزه درگیرد.. ،
مرد : نترس خواهرم ! فکرهایی دارم . (صدا فِید میشود)
*****
(پالس دوم)
فضا : خانه » زن و مرد1،
مرد1 (با خنده): دیدی گفتم نگران نباش؟!
زن : ممنونم از تو. چه کردی برادرم، دیشب زود به خانه آمد و صلوات میفرستاد و فرزندش را بغل کرد. خدا را شکر .
مرد1 : گفتم که فکرهایی دارم...
زن : چطور قلبش را نرم کردی؟!
مرد : هیچ ... دستش را گرفتم و به نزد امام صادق رفتیم.
زن : به نزد جعفر بن محمد ؟!
مرد : آری.
زن : پسر رسول خدا چه فرمودند؟
مرد : هنگامی که به خد مت امام رسیدیم، حضرت از ابویونس پرسیدند، چرا اندوهناکی؟ و او گفت خداوند فرزند دختری به من دادهاست و امام فرمودند: سنگيني دخترت را زمين برمیدارد و روزی او برعهدۀ خداوند است. از عمر تو به او نمیدهند و از روزی تو نمیخورد.
زن : درست است. درست است. ابویونس چه گفت ؟
مرد1: هیچ خواهرم، چه میخواست بشود؟ با شنیدن سخن امام گویا شب رخسارش چون روز درخشیدن گرفت و غمواندوه از چهرهاش زدوده شد.
زن: خدایا شکرت. دیگر امام چه گفتند؟
مرد: امام از او پرسیدند : دخترت را چه نام نهادی ؟ او گفت: فا طمه ..... و امام دست مبارک را به پیشیانی خود نهاد و اندوهگین نشست و گفت (( دخترت را دشنام نده، لعن و نفرین نکن و او را نزن ))
زن : یا فاطمه الزهرا ! یا دخت مظلوم نبی! بی شک امام با شنیدن نام فاطمه، یاد مصائب مادرشان افتادهاند. برادرم از تو بسیار ممنونم خدا را هزار مرتبه شکر می کنم گرانی این غم از پشتم برداشته شد. ممنون برادرم ممنونم
مرد : من هم از این دخترت ممنونم. (صدای بغل کردن نوزاد و صدای نوزاد). قدم فرزندت مبارک است!. و چه مبارکی ، به نزد پسر رسول خدا رفتیم. خدایا شکرت
پایان
دفتر مرکزی و حضوری: قزوین، خیابان نادری جنوبی، روبه روی آزمایشگاه فرزام، طبقه 2، مؤسسۀ رَواد (دکتر فاطمه حکیما)
09102080014
ravaad@
تمامی خدمات و محصولات این سایت، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه می باشند و فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.




.png)
.png)
.png)
(3).jpg?w=60)