«دروغ میگن خاک سرده» داستان کوتاهی دربارهٔ سوگ، فقدان و مواجهه با غمی است که قرار نیست بهسادگی از دل برود؛ روایتی از یک مادر، یک فقدان عمیق و تلاشی برای پیدا کردن راهی میان غم و ادامۀ زندگی.
این اثر از نوشتههای مهارتآموزان نویسندگی بزرگسال آکادمی رواد است و در مسابقۀ «احساس؛ توصیف غم» رواد شرکت کرده است.
داستانِ «دروغ میگن خاک سرده»
دروغ میگن خاک سرده من هنوزم شبها براش گریه میکنم. هر سالی که از سالگردش میگذره، رفتنش برام سنگینتر میشه شاید چون هر سال بیشتر میفهمم چقدر زندگی نکرده. روزی که اونو با داد و هوارهای من به تن خاک سپردند یه مشت خاک روی سرم ریختند و گفتند خاک سرده مهر مرده رو از دل میبره و اما مهرش از دل من بیرون نرفت.
هیچ غمی جگرسوزتر از داغ عزیز نیست. من یا میمردم یا دیوونه میشدم و از همه اینا بدتر این بود که نمیذاشتن راحت گریه کنم. دنیا برام بعد از اون فقط یه تصویر داشت اینکه زودتر برم پیشش. همهچیز تو خاطرم به فراموشی سپرده شد. هیچ رنگی رو به غیر از سیاه نمیدیدم و هیچ خیابونی رو به جز اون مسیری که منو به سنگ سرد قبرش میرسوند، نمیشناختم.
دخترم نفس، تاتی تاتی راه میرفت، اما یادم نمیاد چون میدیدمش اما نگاش نمیکردم. تمام روح و قلب من پیش چشمهای کریم بود که زیر خروارها خاک برای همیشه بسته شده بود. حتی بعداً فهمیدم که بابام چقدر لاغر شده و پرسیدم موهای مامان کی اینقدر سفید شد؟ انگار خودمو گم کرده بودم شاید اونی که رفته بود اون دنیا من بودم و اونی که خاک شده بود کریم.
دخترم حالا راه میرفت، حرف میزد و بازی میکرد، اما من هیچکدوم از اولین حرفاشو یادم نمیاد. یه روزی دستمو گرفت و منو پای تلویزیون نشاند تا یه انیمیشنی به اسم «سرنشینان» ببینیم. ماجرا این بود که وقتی نوزادی متولد میشه، «شادی» تو سرش به وجود میاد تا خوشحالش کنه، اما کمی بعد «غم» هم به وجود میاد و همینطور خشم و انزجار و اضطراب. شادی سعی میکرد غم رو از اتاق فرمان دور نگه داره، اما متوجه میشه که کودک گاهی برای حل مشکلاتش به غم نیاز داره تا بتونه رشد کنه.
تا قبل از دیدن این انیمیشن دیدگاهم به زندگی و احساساتم خیلی فرق میکرد. فکر نمیکردم یه برنامهی کودک انقدر بتونه منو به فکر فرو ببرد. چند بار فیلم رو از اول دیدم و حس کردم شادیِ درونم هم غمگینه، چون تلاش کرده بود غم رو از اتاق فرمان بیرون کنه.
به شادیِ توی سرِ نفس فکر کردم، به غم، خشم و اضطرابی که با جیغهای من هر شب به سراغش میاومد. من از خدا خواسته بودم این موجود به دنیا بیاد و حالا حق نداشتم اینطور رهاش کنم.
فرداش دست نفس رو گرفتم و شاخه گلی خریدم. با دستهای تپل و بامزهش گلبرگها رو جدا کردیم و روی اسم کریم ریختیم. خیلی زود بود براش که دایی کریم رو بشناسه اما وقتی سرم رو بغل کرد و گفت: «مامانی دایی کریم پیش خداست»، اون بغضی که دو سال بود راه گلوم رو بسته بودشکست.
شادی هم اون روز گریه کرد چون غم حالا کارش رو درست انجام داده بود و وقتش بود هر کسی کار خودش رو بکنه. نذاشتم غم کریم برام کهنه بشه اما شادی رو هم گم نکردم.
نویسنده:
هاجر مددی
از نویسندگان برجستۀ بزرگسال ترم سوم آکادمی نویسندگی رواد
این داستان در مسابقۀ «احساس؛ توصیف غم» آکادمی رواد ارائه شد و مطابق نظر دکتر فهیمه حکیما، روانشناس دوره، شایستۀ دریافت تسهیلات ۱۵ درصدی آکادمی نویسندگی رواد شناخته شد.