
داستان، دانۀ انسان است؛ تا انسان هست، این دانه سبز خواهد شد، سنگ را خواهد شکافت و به سوی نور سر برخواهد کشید.
در آکادمی نویسندگی رواد، نوشتن را از نخستین جرقۀ ایده تا خلق یک اثر ماندگار میآموزید؛ مسیری که در آن صدای منحصربهفرد خود را پیدا میکنید و یاد میگیرید چگونه احساس، اندیشه و تجربه را به داستان، رمان، خاطره یا متنی تأثیرگذار تبدیل کنید.
دورۀ نویسندگی بزرگسال آکادمی رواد به سه شیوۀ حضور ی و آنلاین و آفلاین برگزار میشود تا بتوانید متناسب با شرایط خود در این مسیر آموزشی همراه شوید.
اگر دوست دارید داستان، رمان، خاطره، دلنوشته یا هر متن خلاقانهای را بهصورت اصولی بنویسید، این دوره برای شما طراحی شده است.
در این دوره، از ایدهپردازی و شخصیتپردازی تا ساختار داستان، زاویۀ دید، گفتوگونویسی، روایت، تکنیکهای نویسندگی خلاق و آمادهسازی اثر برای چاپ را بهصورت گامبهگام و عملی خواهید آموخت.
در آکادمی رواد باور داریم هر انسان، داستانی برای گفتن دارد؛ کافی است نوشتن را بیاموزد تا آن داستان جان بگیرد.
ثبتنام در کارگاه نویسندگی بزرگسال آکادمی رواد
📍 حضوری
📍 آنلاین
📍 آفلاین
ظرفیت هر دوره محدود است.
ثبتنام دورۀ نویسندگی بزرگسال رواد [ثبتنام در دوره]
دوستانی که از کارگاه نویسندگی رواد فارغ التحصیل شدند حالا می توانند داستانهای زیبای خود را بنویسند.
نوشتن تنها کنار هم قرار دادن واژهها نیست؛ بلکه هنری است برای روایت جهان درون، تجربههای زیسته و خلق شخصیتهایی که در ذهن مخاطب ماندگار میشوند.
در کارگاه نویسندگی بزرگسال آکادمی رواد، آموزشها بهصورت گامبهگام و کاربردی ارائه میشود تا بتوانید از نخستین ایده تا خلق یک اثر قابل انتشار پیش بروید.
در این دوره میآموزید:
آنچه در ادامه میخوانید، بخشی از آثار هنرجویان و نویسندگان آکادمی رواد است که با شرکت در کارگاههای نویسندگی توانستهاند مهارت خود را توسعه دهند.

داستان هایی است که با زاویۀ دید اول شخص و به صورت خاطره گویی در قالب رئال پرداخته می شود و مناسب برنامه های فضای مجازی و شبکه های اینترنتی است؛ به خصوص داستانهایی که توسط بازیگران یا نریتور اجرا شود. این نوع داستان ها که طرفداران زیادی دارد، باید کوتاه، بدون توصیفات اضافی و ماجرامحور باشد. به نمونۀ زیر توجه کنید:
توصیه: « این نوع داستان ها حاوی صحنه های تلخ بزرگسالانه است و برای زیر 18 سال پیشنهاد نمی شود».
نام داستان: کلبه ای در پناه کلبۀ پدر
من بیست و سه سالم بود و در روستایی کوچک زندگی می کردم . تو روستای ما رسم بود دخترا در سیزده سالگی شوهر کنند. در مقایسه با اونها من پیر دختر بودم و مادرم نیش و کنایه بههم می زد که خجالتزده شدیم تو روستا. زنان همسایه برام دوره افتاده بودند تا شوهر پیدا کنند.
خلاصه تو همین سن بودم که مادرم مدام زیر گوشم خوند وخوند تا راضی شدم زن ناصر بشم. ناصر مرد لاغراندامی که سربه زیر بود و موی گندمیاش را با حنا رنگ میکرد. بیست سال از من بزرگتر بود. مادرم میگفت: «ثروتمند و مرد جاافتادهای است قدر جوونیت رو میدونه».
ما تو روستا زندگی میکردیم و ناصر در شهر. زنش رو تو تصادف از دست داده بود و بچه هم نداشت. شاگرد رانندۀ ماشین بزرگ بود. خیلی اتفاقی ماشین اوستاش تو جاده نزدیک روستا ی ما خراب شد مجبور شد شب رو در روستا بگذرونه. ماشین ناصر یک هفته طول کشید تا درست بشه و ناصر یک هفته تو روستای ما موند و دست تقدیر اون رو به خونۀ پدرم کشوند و از من که همسایهها نشون کرده بودند، خواستگاری کرد.
ناصر آدم بیتفاوتی بود. اصلاً بود و نبود من براش مهم نبود. خیلی سرد و بیعاطفه. درعوض من دختر پرانرژی با اندام درشت بودم. موهای بولند و صورت سفیدی داشتم. صورتم پر کک مک بود و دندونهام از هم فاصله داشت. درمجموع دختر بانمک و تند و تیزی بودم. مراسم عقد و عروسی بهسرعت گذشت. در طی روز شاید پنج کلمه هم حرف نمی زد. شش سال آزگار همین طوری گذشت. ازش بچه خواستم گفت: «حوصلۀ وقوق بچه رو ندارم». اصرار کردم فایده نداشت. یک روز دیگه خیلی پیله کردم. تابستون گرمی بود. گفتم من حق دارم توی این زندگی و بچه میخوام. جوابی بهم نداد. داشت آماده میشد که بره سر کار. دید خیلی سماجت میکنم با آرامش به طرف کتری رفت. کتری داشت قُل می زد. از سر گاز برداشت و با کمال خونسردی به بازوم ریخت و رفت سر کارش. داشتم تو خونه الو می زدم. هیچ کس نبود به دادم برسه. مادرم از بابام چند سالی بود که طلاق گرفته بود و من غریبتر از همیشه در گوشهای داشتم زندگی میکردم. رفتم سر داروخونه دارو برای دستم بگیرم. سر ظهر بود و غیر از کارگر داروخونه که اسمش حبیب بود، کسی نبود. نمیدونستم چه دارویی بگیرم. بهش گفتم برای دست سوخته چه دارویی دارید و اون که بیپناهی من رو دید سر صحبت رو باز کرد و با هم گرم گرفتیم. انتهای داروخونه یه انبار دارو بود. من رو برد اونجا و یه پماد به بازوم مالید و شروع کرد به تعریف کردن از بدنم. چیزی که تا حالا از شوهرم نشنیده بودم. کمکم رفتوآمدم با حبیب بیشتر میشد. صبح که شوهرم ناصر از خونه میرفت و بعضی روزها هم میدونستم ناهار خونه نمیآد با حبیب خوش میگذروندم. او کارگر داروخونه و اتاق پشت انبار براش بود و همیشه بساط منقلش جور. اولین پک شیشه گیجم کرد اما رفتهرفته عادت همیشگیم شده بود. اولاش حبیب مفت بهم مواد میداد، ولی بعدش بهم گفت پول مواد رو یه جوری به دست بیارم. راهش رو هم خودش بهم یادم داد. گفت تو پارک کنار داروخونه دو نفرند که مواد می فروشند. رفتم پی یکیشون که مرد میانسالی بود با پشت خمیده. بهم گفت دو شب خواب برا سه روزهت مواد می دم ازون جنسای اعلا. گفتم شب نمی تونم بیام . خندهش رو بلند تر کرد و گفت: سه روز خواب به همون اندازه مواد می دم. نتونستم قبول کنم. هر چی دودو تا چهارتا کردم دیدم جور درنمیآد. برگشتم خونه ولی حالت نئشگی داشت بیچارهم میکرد. گفتم ناصر با همۀ خنگی و بیحواسیش حتماً می فهمه که خمارم. باید یه فکری بکنم. به یاد محمد پسرخالۀ ناصر افتادم. مرد آقایی بهنظر میرسید بهش گفتم مریضم و یه کم نیاز به پول دارم. اولش تعجب کرد که بهش زنگ زدم ولی گفتم ناصر مسافرته و دسترسی بهش ندارم. محمد می دونست من کس و کاری ندارم. گفت با موتور میآد پیشم. می دونستم چطوری دلش و از راه ببرم. لباسای تنگ پوشیدم و دستمال به سرم کردم روی تخت دراز کشیدم. فضا و همه چیز آماده بود تا محمد رو به خونه بکشونم و تلکهش کنم. محمد من رو که دید و خندید. خیلی ازم خوشش اومده بود . تا قبل اون من رو بیآرایش دیده بود. حال اوضاع فرق می کرد. خاطرش رو جمع کردم که دو سه ساعت کسی نمی آد. اول کنارم نشست و بعد خودم دستش رو گرفتم و باهش گرم گرفتم. در حین رابطه زنجیر طلاش رو برداشتم. اینقدر تو کیف بود که نفهمید.دو تا چک هم داشت برداشتم و با خودم گفتم برا حقالسکوت لازم میشه. این شد روزهای سیاهی که برای خودم ساخته بود. تا خرخره تو گند بودم. هر هفته یک نفر رو برای تلکه کردن به خونۀ شوهرم دعوت میکردم. و پول و طلا و وسایل گرون قیمتشون رو برمیداشتم. اینطوری پول تهیۀ مواد چند سال رو ذخیره کرده بودم. یه روز که با سامان قرار گذاشتم. سامان فروشندۀ لوازم یدکی بود که خیلی اتفاقی تو اون روزایی که با حبیب بودم باهش آشنا شده بودم. به من زنگ زد و دوست داشت من رو ببینه من هم تو خونه خودم باهش قرار گذاشتم . قرار شد ساعت دو بعد ازظهر که ناصر از خونه می ره، در رو باز بذارم. من هم در رو نیمه باز کردم و منتظر سامان بودم. سامان اومد خونه و ما کارمون رو کردیم و یه کم هم پول ازش دزدیدم و رفت هنوز نیم ساعتی از رفتنش نگذشته بود که سروکلۀ ناصر پیدا شد. کلید داشت و اومد تو. ناصر بیحواس انگار یهکم مشکوک شده بود. من رو که دید وارفته با لباسای تحریککننده و بویی که تو فضا پیچیده بود. مشکوک شد ولی به روم نیاورد یککم ترسیده بودم. یک هفته دست از کارکشیدم. من به اندازۀ چند سال پول ذخیره داشتم ولی عادت به این کار مثل اعتیاد داشت من رو می خورد. یه روز دوباره با سامان قرار گذاشتم. سامان اومد خونهمون. و هنوز وسط هال بود که ناصر از راه رسید. وای چه بر سرم میاومد در اون لحظه اومدم دروغی بگم و نقشهای بکشم. ولی کارازکار گذشته بود. ناصر سامان رو نشوند تو مبل و دو تا مشت محکم تو صورتش خوابوند. دو تا از دندونای سامان ریخت بیرون و از ترس نمیدونست چی کار کنه. قندون روی میز رو روی سر ناصر پرت کرد و از در فرار کرد. و من که فاتحهم رو داشتم می خوندم. ناصر دستم رو گرفت و با همون وضعیت من رو پرت کرد تو کوچه و درو قفل کرد. با وساطت همسایهها برام لباس آوردند. قشنگ بیآبرو شده بودم و صدای پچپچ همسایهها رو میشنیدم و ناصر هم دقیقاً همین رو میخواست. من کسی رو نداشتم و بیپناه و آواره شده بودم. به یکی از همسایهها رو زدم و ازش التماس کردم که بره تو خونه وسایل شخصی و بیشتر هم منظورم کیف پولم بود که تو این مدت جمع کرده بودم رو برام بیاره. زن همسایه سرمای هوا و لباسای نامناسب من رو دید دلش برام سوخت و رفت وسایلم برام آورد. اولش رفتم تو یه مسافرخونه و اون شب را تا صبح سر کردم. فردای اون روز تو خیابونها پرسه می زدم و فکر می کردم که چه خاکی باید به سرم بریزم. دلم برای ننه و بابام خیلی تنگ شده بود. یکریز اشک میریختم. بیکس وکار و ننگین و شرمگین از گذشتۀ سیاه خودم بودم. دو کار بیشتر نداشتم یا از راهی که اومدم برگردم یا همین راه سیاه رو ادامه بدم. از ناصر عصبانی بودم که با بی تفاوتی هاش وسردی رفتارش من رو وارد این بازی کثیف کرده بود. پول هام رو شمردم اونقدری بود که یک سالی دووم بیارم. تصمیم گرفتم به روستای پدریم برم و پیش پدرم زندگی کنم. می دونستم ننهم بعد از طلاق از پدرم، ازدواج کرده و شوهرش رفت و آمد با بچه هاش رو قدغن کرده بود. به روستا که رسیدم فهمیدم پدرم با زن جوانی ازدواج کرده و این قدر بچه قد و نیم قد سر پدرم ریخته بود که نمی دونست اصلا من چندمین بچهشم. با پولی که داشتم یه اتاق سیمانی کنار کلبۀ پدرم درست کردم. آب رو روزها از چشمه می اوردم و وسایلای دست دومی از سمساری خریدم و زندگی جدیدم رو شروع کردم. اثرات بی موادی کمکم داشت خودش رو نشون می داد. تصمیم جدی بود که ترک کنم. خودم رو به زنجیری بستم و زنجیر رو به میخ طویله محکم کردم تا فرار نکنم. خیلی دوست داشتم ترک کنم. کنار دستم چند تا نون و مواد خشک گذاشتم تا از گرسنگی نمیرم. خوبی روستا این بودکه کنار خانۀ پدرم خونه ساخته بودم و بچه های بابام هراز چندگاهی به من سر می زدند و اهالی روستا هم سرک به کارم نمی کشیدند. یک ماه تا دو ماه در همین حالت خماری و ضعف جون می دادم. کم کم اوضاع بدنم بهتر می شد و زهر مواد داشت خارج می شد. اما موجودی پولم ته کشیده بود و می دونستم بیپولی من رو به فساد فحشا و دزدی و اعتیاد می کشونه تازه بعد اینکه پولدار شم باید دین حبیب و سامان و ... را می پرداختم. این ها تصمیمهای من بود ولی من یک قرون هم دیگه پول نداشتم و نمی دونستم چه کار باید بکنم. یک چن وقتی به زن کدخدا سپردم که برای خدا هم شده اگه کاری تو روستا هست من رو معرفی کنه و با وساطت زن کدخدا چوپانی چند گله رو به من سپردند. تو فرصتی که گلهها چرا می کردند و علف می خوردند، درس های دبیرستان رو خوندم و در امتحانات شرکت کردم و دیپلمم رو گرفتم. حالا وقت این بود که دین و بدهی آدم هایی که به گردنم بود رو صاف کنم. اسمشون رو نوشتم و میزان بدهی هاشون رو تخمین زدم. گفتم خدایا توبه از همۀ کردههای بدم . آروم آروم پول جمع می کردم که سرو کلۀ ناصر دوباره پیدا شد. خاک بر سر بی غیرتش. ترسیدم آبروم رو ببره و من رو سکه یه پول کنه. پدرم که خیلی پیر شده بود ناصر رو نشناخت. ناچار ناصر با زن پدرم حرف زد و آدرس اتاق من رو بهش داد. ناصراومد تو اتاق محقرانۀ من. مثل همیشه یخ و کم حرف. بهم گفت کاری با بی ناموسی هات نداشته و ندارم. طلاقت رو غیابی دادم. این هم دو هزار تومن پول مهریه ت برو هر غلطی می خوای بکن. پول رو سرم پرت کرد و از جلوی چشام دور شد و بلافاصله اتوبوسی که داشت رد می شد و به شهر می رفت سوار شد و رفت. انگار گذشتۀ سیاهم بیشتر معلوم شد. بعد از چند سال که نماز نمی خوندم شروع کردم به نماز خوندن و از ته قلبم خدا رو صدا زدم که کمکم کنه. ته دلم خوشحال بودم که ناصر طلاقم رو داد. چون می دونستم برگردم خونۀ او باز هم آلوده می شم از بس که بی غیرت و بی توجه بود. من او سال دیلمم رو گرفتم و در درس و مشق به بچه های روستا کمک می کردم و معلم نهضت روستا شدم. توی چند سال از تمام پس انداز و حقوق کارگری و معلیم ، پولهایی رو که به ناحق گرفته بودم پس دادم. الان که برای شما این خاطره را تعریف می کنم شصت پنج سالم هست و در کلبۀ کنار خانۀ پدریم زندگی می کنم و خدا رو شکر می کنم که از گذشتۀ سیاهم رو تونستم جبران کنم.
این نوع داستانی روایت خاطره پردازانۀ اول شخص است که واقیعت (رئالیسم) را روایت می کند. و به گونه ای است که با رسانه های مجازی و پلتفرم های صوتی (نریشن یا بازیگری) هم سو است. دارای ویژگی هایی است؛ ازجمله:
1- ایجاز و کلی گویی؛
2- ماجرا محوری، روایت ماجرا در ماجرا تحت یک ماجرای کلی به پیش می رود بدون تحلیل ادبی و زیبایی شناسی؛
3-حوادثمحوری، یعنی حوادث و ماجرا مهم تر از توصیف و تعلیق و پیرنگ هنری و شخصیت پردازی است؛
4- همۀ ماجراها بر روی راوی که همان قهرمان است اتفاق می افتد و باقی ماجراها و شخصیت های اقماری به دور قهرمان هستند و حول محور او می چرخند؛
5- درونمایههای عاطفیِ تلخ، عاشقانه یا تجربیِ زیسته مه می شود در برخی موارد نمادها و تحلیلی های عمیقی نیز از آن استنباط کرد؛ از جمله د ر این داستان، زن در کنار کلبۀ پدر آرام گرفت؛
6- از شگردهای پیچیدهٔ داستانپردازیاستفاده نمی شود؛ هیچ شکست زمانی، شکست روایت، یا شگرد ها ی خاص در ساخت پیرنگ انجام نمیشود.
7-شخصیتپردازی تخت است؛ یعنی استحاله و تغییر در شخصیت به صورت ماجرا محوری اتفاق می گفتد و درونی و روانشناسانه نیست، به اصطلاح شخصیتها تیپهایی عملگرا دارند؛
8- روایت به صورت ساده و تخت و بدون پیچش گزارش می شود؛ گویی راوی تجربهای حقیقی را بدون ویرایش هنری برای مخاطب تعریف میکند. همین صراحت و سرعت، آن را برای مصرف در شبکههای اجتماعی و اجرای صوتی (پادکست، استوریتلینگ) بسیار مناسب ساخته است، زیرا مخاطب امروزی خواهانماجراهای هیجانی واقعی است، نه کمالگرایی ادبی.
روش ما در کارگاه داستان نویسی رواد از طریق ناخودآگاهی است. به نمونه هایی از این نظرات توجه کنید. ممنونم می شوم به مبحث ناخودآگاهی بسیار دقت کنید. راه نویسندگی از طریق همین ناخودآگاهی حاصل می شود و به گفتۀ همینگوی : مست بنویس، هشیار ویرایش کن.
کارگاه نویسندگی (بزرگسال) (به صورت حضوری و آنلاین) + پشتیبانی دائمی + تسهیلات چاپ و نشر اثر + گواهی معتبر.
در این کارگاه به طور جدی به مسئله نوشتن می پردازیم. این کارگاه ادامه دار است. نویسندگی مثل یک سفر می ماند، از نقطۀ آغاز که همان تصمیم و خواست ما برای نوشتن است، آغاز می شود و مقصد بی پایان است. ذات هنر بینهایت است و نویسندگی نیز زیرمجموعۀ هنر قرار دارد، از این رو بی نهایت است.
این کارگاه برای نویسندگان، تولیدگران محتوا، ادبی نویسان، نمایش نامه نویسان، فیلم نامه نویسان و همۀ کسانی که با قلم سروکار دارند، بسیار مهم و کاربردی است.
در این کارگاه خواهیم گفت که زبان از اجزایی تشکیل شده است جا به جایی اجزاي کلام، ایصال و رسانگی را دگرگون می کند. بنابراین ما ىر اين کارگاه دربارۀ ساختارها صحبت می کنیم که چطور جا به جایی ارکا جمله معنا را تغییر می دهد. به عنوان نمونه یک ساختار را معرفی می کنیم:
- جمع بستن یکی از ارکان جمله:
مثلاً با جمع بستن کلمۀ قبل از فعل که در علم معانی به آن مسند می گویند، مفهوم کثرت ایجاد می شود. به دو جملۀ زیر توجه کنید:
عید شما مبارک باشد!
حال معنای همین جمله با جمع بستن مسند (کلمۀ پیش از فعل) دستخوش تغییر می شود:
عید شما مبارک ها باشد!
تأکید و تاثیرگذاری جملۀ دوم به مراتب از جملۀ اول بیشتر است.
این کارگاه هشت جلسۀ یک ساعت و نیمه به همراه پشتیبانی دائمی+ گواهی رسمی + تسهیلات چاپ و نشر اثر است.
ثبت نام داستان نویسی بزرگسال آغاز شده است. لطفاً برای ثبت نام کلیک کنید.
ازجمله کارگاه های خاطره نویسی ما که در ذیل مجموعه کارگاه های نویسندگی برگزار می شود در دو جلسۀ اموزشی برای علاقه مندان برپا خواهد شد. سرفصل های دوره به شرح زیر است:
کارگاه خاطرهنویسی مبتنی بر دیدن احساس
۲ جلسهی آموزشی
سرفصلها:
دیدن احساس؛
مستنویسی؛
شروع؛
میانه؛
پایان؛
زبان نوشته.
*****************************
نوشتن برای آرام سازی ذهن و راحتی روان مفید است. گذر از اضظراب، دل آشوبی، افکار سمی و مزاحم، با قلم ثابت شده است. در نویسندگی با احساس سروکار داریم. یعنی قلم چرخش از روی احساسات و با فرمان دهی قلب است. از این رو حتماً و ناگزیر باید با احساسات خودمان آشنا شویم و در طول روز آن را تجربه کنیم.
احساسات شادی، غم، ترس، نفرت و ... .
یکی از تکنیک هایی که در ترم دوم به آن می پردازیم نوشتن براساس حرکت سیال ذهن است. ارنست همینگوی می گوید: «مست بنویس، هشیار ویرایش کن.»
به مست نویسی دقت کنید. مست نویسی یعنی بی خویش بنویسیم و ناخودآگاهی را احضار کنیم. در این نوع نوشتن باعث می شود به ناخودآگاه نزدیک و نزدیک تر شویم و سخنی که از دل برآید لاجرم بردل می نشیند. چه بسیار مواقعی که باعث می شود با این مست نویسی مواردی که در ناخودآگاه ما ذخیره شده و خودمان به ظاهر از آن آگاه نیستیم، به وجودش پی ببریم. سفر به دوران کودکی و به آن هنگام که از آغاز زندگی و خاطرات کودکی در ذهن و ضمیر ما به جا مانده نعمتی است که با نوشتن حاصل می شود.
به چند نمونه داستان براساس شیوۀ جریان سیال ذهن توجه کنید. این داستان ها را نویسندگان مدرسۀ نویسندگی رواد نوشته اند:
چادر گل گلی مورد علاقمو سر کردم و کاسه آش رو از مامان فخری گرفتم، مامان فخری شروع کرد به تکرار همان توصیه همیشگی
⁃ گلی در کوچه شیطنت نمی کنی ها!
با کلافگی چشمی گفتم و از خانه بیرون زدم در کوچه لی لی کنان رفتم انگار تمام حرف های مامان فخری را از این گوش شنیده و از آن یکی در کرده بودم. جلوی پایم را ندیدم و آسمان آبی را جلوی چشمانم دیدم آسمان خیلی تمیز و زیبا بود، با صدای بابابزرگ که صدایم میکرد چشم از آسمان برداشتم و به سمتش رفتم. بابابزرگ گفت: گلی بابا بیا برو طناب را از مامان پری بگیر تا تاب رو ببندیم به شاخه ی درخت سرو و با بچه ها بازی کنید. مامان بزرگ کنار چشمه نشسته بود، سمتش دویدم و وقتی به مادربزرگ رسیدم نگاهی به خودم درون اینه زلال و تمیز چون چشمه انداختم، زیبا شده بودم، روز عروسی ام بود، مامان فخری خنده ای از خوشحالی کرد و گفت: دخترم زیبا شده چون ماه، خوشبخت شی مادر، خواستم تور روی سرم را جایه جا کنم که ناگهان به لیوان روی میز که مادرم خیلی دوستش داشت گیر کرد و لیوان در یک آن به صد تکه تبدیل شد، مادرم با عصبانیت نگاهی به من کرد و گفت: دختره بی عرضه هیچ چیز تمی توانم دستت دهم و من جگرم سوخت همانند زخم روی زانویم.
نویسنده خانم الهام هاشمی نژاد
تولید گر محتوا
مسیر نویسندگی
در مسیر هیجانانگیز نویسندگی، داشتن یک “نقشه راه” روشن، کلید رسیدن به اهداف و جلوگیری از سردرگمی است. موسسه فرهنگی رواد، در سطح اول آموزش داستاننویسی، شما را با این ابزار قدرتمند آشنا میکند تا قبل از شروع به نوشتن، مسیر خود را به دقت ترسیم کنید. سه پرسش اساسی، ستون فقرات هر نوشتهی قوی را تشکیل میدهند:
پاسخ به این پرسشها، به نوشته شما انسجام میبخشد و از پراکندگی ایدهها جلوگیری میکند.
موضوع: پرخوری: نگاهی به الگوهای پنهان
هدف: شناخت و تحلیل الگوهای رفتاری و ذهنی که منجر به پرخوری میشوند.
داستان پری
پری نفسش بالا نمیآمد؛ انگار تمام بدنش پر شده بود. چشمانش تار میدید و سنگینی عجیبی روی تنش افتاده بود، مثل کسی که حرکتکردن برایش سخت است و صدای خرخر از گلویش بیرون میزند. گوشی را برداشت و چند دقیقهای خودش را در اینستاگرام سرگرم کرد. از حرصِ محافظت از خودش هم که شده، یکی از صفحهها را محدود کرد؛ از بس که آن زنِ پت و پهن با صورت فیلترشدهاش با یک بشقاب غذای رنگارنگ و چرب و لذیذ، در آن صفحه ظاهر می شد و آخر ویدئو هم صدایی از دهانش درمیآورد که یعنی: «عجب غذایی بود! عشق کردم!»
پری با دیدن شکم آن زن -که مثل خندقی زیر بدنش حفر شده بود- دلش قرص شد که میشود با این وضعیت هم زندگی کرد؛ و خودش هم بگی نگی به خوردنیهای رنگارنگ متمایل شده بود. دیروز که ظرف پفک و بستنی را به همراه بشقابِ بزرگ غذا جمع کرد، فهمید که تأثیر فضای مجازی از رگ گردن به او نزدیکتر است.
********************
نوشتن داستان با تکنیک جریان سیال ذهن: جریان سیال ذهن نوشتن رها و آزاد است که شما شیای یا موضوعی را انتخاب میکنید، بعد از آن قلم را آزادانه در صفحه قرار می دهید و می نویسید و می نویسید و می نویسید. سوار بر پرندۀ خیال به هر کوی و برزن سرک می کشید و در این سرک ها بسیار موارد ناخودآگاهی از پس ذهن شما بالا می آید و می توانید ببینید و ادراک کنید که چه خاطرات و صحنه ها و حرف ها و رفتارهایی در ناخودآگاه شما ذخیره شده و گذشت روزگا رو مصلحت و .. آن را پنهان کرده است و پنهان شدن آن به معنی نبودنش نیست بلکه فقط در ظاهر پنهان شده همان که فروید به کوه یخی اشاره کرده است. این نوع نوشتن اوصلا متن های نمادین را ایجاد می کند و بسیار غنی خواهد بود. نمونه هایی از این نوع که کمی سخت و نمادین است و به داستان های سورئال نزدیک است به زودی در سایت منتشر خواهیم کرد.
نوع دیگر داستان های داستان های تغزلی است، به یک نمونه توجه کنید.
دستش را وارد جیبش کرد. انگار جیبش را تار عنکبوت تنیده بود. از میان تارها و پودهای عنکبوت صدای شرینگ شرینگ سکه بلند شد. فلور صورت مهتابی اش را به روی دخترک رنجور کرد و آنچه از صبح جمع کرده بود به او بخشید.
*************
جریان سیال ذهن
نوع دیگر داستانها استفاده از روش جریان سیال ذهن است. خیلی دوست داشتم تا فرصتی پیش بیاید و این نوع نوشته را در همین صفحه که وبلاگ داستان نویسی بزرگسال اکادمی رواد هست، توضیح بدهم.
در جریان سیال ذهن حرکت آزادانۀ قلم با اختیار ذهن است. به خصوص دوستانی که تجربۀ خودکاوی و مراجعه به تراپیست دارند، این روش را به خوبی درک می کنند. در این روش نوعی رهاشدگی نویسنده از فکر، قلب و هر چیزی که او را در بند میکشد؛ به نوعی نوشتن در حالت بی خویشی است و هر چه در درون و ضمیرمان ترسیم شود در کاغذ بدون سانسور می آوریم به نمونۀ زیر به همراه تعریف جریان سیال ذهن توجه کنید:
«جریان سیال ذهن» (Stream of Consciousness) یک تکنیک روایی است که در آن افکار، احساسات و برداشتهای لحظهبهلحظهٔ یک شخصیت، بدون ساختار منطقی یا دستوری معمول، مستقیماً روی صفحه میآید. این تکنیک تلاش میکند جریان طبیعی و آشفتهٔ ذهن انسان را شبیهسازی کند.
جریان سیال ذهن چیست؟
به زبان ساده: نوشتن همان طور که فکر میکنیم، نه همان طور که حرف میزنیم.
ذهن ما پرش است، از خاطره به حس، از حس به نگرانی، از نگرانی به یک تصویر دور. جریان سیال ذهن این پرشها را بدون ویرایش نشان میدهد.
نمونه داستان:
پستۀ سبز رنگ خوش مزه در میز پذیرایی خودنمایی میکندد حالا که قیمتش از دستم درآمده و ناگهان به گلوی پدرم میپرد وای که چقد ردلم به درد آمد و اشکم تند تند سرازیر شد دوست دارم و ارد چشمان گرد پدرم بشوم، چقدر کم خون و بیرمق است. آه پدر با دستانت چقدر مشمای خوراکی و میوههای تازه را به شانههایت گذاشتی و به خانه آوردی و حالا تو در مشهد هستی تو به زیارت رفتی و و تورا به امام رضا ع می سپارمت!
این قطعه به خوبی نشان می دهد که چگونه یک شی ساده (پسته) می تواند تداعی گر خاطره، درد، عشق و دعا باشد همه د ریک نفس.
ویژگیهای اصلی جریان سیال ذهن:
بیترتیبی زمانی؛
نحو شکسته؛
تداعی آزاد است.
تفاوت با مونولوگ درونی
· مونولوگ درونی معمولاً منظمتر است و شبیه حرف زدن با خودش (مثل «چرا این کار را کردم؟ خیلی احمق بودم.»)
· جریان سیال ذهن بیقاعدهتر، حسیتر، و نزدیکتر به لایههای زیرین آگاهی است (مثل «چرا؟ نه، تقصیر من نبود... آن نگاه... کاش باران بند بیاید... صدای ساعت... مثل همان روز...»)
آیا شما هم ا زاین روش در نوشته تان استفاده کرده اید؟ تا حالا شده که سعی کرده باشید تزاحم افکار و احساسات و انباشتۀ ذهنتان را از این طریق در کاغذ خالی کنید؟
یک مسئلۀ خیلی مهم:
تمام داستان خود را با روش جریان سیال ذهن ننویسید؛ مگر جیمس جویز باشید. ![]()
کاربرد این نوع روش را در کارگاه نویسندگی بزرگسال رواد به تفصیل توضیح خواهم داد.
📖 یک تکنیک دیگر نویسندگی
«از تشنگی گلویش خشک شده بود. عطش عجیبی به یک لیوان نوشیدنی احساس میکرد.»
جنایت و مکافات
دقت کنید که نویسنده مستقیماً نمیگوید: «او تشنه بود.» بلکه تشنگی را به خواننده نشان میدهد.
او از یک نشانهٔ جسمی آغاز میکند؛ خشکی گلو. سپس به احساس درونی شخصیت میرسد؛ اینکه دلش یک لیوان نوشیدنی خنک میخواهد. به این ترتیب، بدون آنکه تشنگی را بهطور مستقیم بیان کند، ما شدت تشنگی را با تمام وجود حس میکنیم.
این یعنی استفاده از جزئیات معنادار؛ ترکیبی از یک نشانهٔ جسمی و یک نشانهٔ احساسی که شخصیت را برای خواننده زنده، باورپذیر و ملموس میکند.
در کارگاههای نویسندگی کودک، نوجوان و بزرگسال، دربارهٔ این شیوهٔ توصیف بیشتر گفتوگو خواهیم کرد.
هدف رسیدن به تعادل است؛ توصیفی که نه آنقدر طولانی و پرجزئیات باشد که ملالت ایجاد کند و نه آنقدر خشک و کلی که تصویری در ذهن مخاطب شکل نگیرد.
فاطمه حکیما
✍️ آکادمی نویسندگی رَواد
فروردین 404
بستن *به این
نظر امتیاز دهید
*نام و نام
خانوادگی * پست
الکترونیک * متن پیام
|
دفتر مرکزی و حضوری: قزوین، خیابان نادری جنوبی، روبه روی آزمایشگاه فرزام، طبقه 2، مؤسسۀ رَواد (دکتر فاطمه حکیما)
09102080014
ravaad@
تمامی خدمات و محصولات این سایت، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه می باشند و فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.




.png)
.png)
.png)

(3).jpg?w=60)