
دلتنگِ اسارتِ عشق
روزی روزگاری در دنیای پشت جنگل های سرسبز و ابر های رقصان، شاهدخت ویکتوریا همراه پادشاه و ملکه، پدر و مادرش درون قصر مجللشان زندگی میکردند.
سال ۱۸۸۰ بود و هجدهمین تولد شاهدخت ویکتوریا در پیش بود. ویکتوریا که از شوق تولدش تمام فکر و ذکرش فردا و مراسمات با شکوه هر ساله بود، آرام آرام پلک هایش از شدت به تصویر کشیدن رویا های رنگارنگ متورم و سنگین شدند و به خواب رفت.
خواب مادرش را دید، خواب ملکه ویولت را؛ ملکه لباس عروسی اش را به تن کرده و خوشحال میرقصید. قدم هایی هماهنگ بر میداشت و رقص های اشرافی را اجرا میکرد.
ترکیب مادر زیبایش و رقص و تور و هنرنمایی آفتاب همان رویایی بود که به او انرژی میداد. مادرش در انتهای خواب او را بوسید و دست او را میان دو دو دستش فشرد و سپس رقص کنان از دیدش محو شد. بعضی در روز تولدشاند غم میدارند که تا به این سن چه کردند و چه دردهایی که نکشیده اند، اما ویکتوریا از آن هایی بود که حتی در ۹۹ سالگی اش، روز تولدش را، به غم نمیباخت ، البته تا بعد از اتفاق بعد از ظهر آن روز!
از خواب رویایی اش ، حالا در هشیاری چیز زیادی یادش نمی آمد؛ جز صورت زیبای مادرش و گیسوان پر پشت و قهوه ای سوخته اش؛
این بر و روی خوش را سرطان خون از او گرفته و حالا پژمرده تر بنظر میرسید.
حدود هفت سال بود که تمام پزشکان سرشناس و حکیم به دیدن مادرش آمده بودند و همه به دنبال را درمانی گشته اند. این بیماری، بیماری نادری بود که اکثر جراحان و متخصصان از فهم آن عاجز بودند. ویکتوریا لباس های مهمانی ابریشمی اش را بر تن کرد و موهایش را به گل های زیبای بیرون از پنجره آراسته کرد. او آماده ی تولد بود که ناگهان صدایی گوش خراش همچون افتادن جسم سنگینی بر زمین به گوشش رسید. دوان دوان دامنش را بالا گرفته و به سمت صدا رفت.
به اتاق پادشاه سرزد و دید که کسی آنجا نیست پس به اتاق مادرش پله ها را دو تا یکی قدم برداشت و رسید. مادرش از روی تخت افتاده و بر زمین ولو شده بود؛ همچن ستاره ای که زیر پا له اش کرده باشند. شاهدخت بر سر مادرش نشست و سعی کرد هشیارش کند اما خیلی دیر شده بود. قلبش دیگر تلمپ تلمپ صدا نمیداد و خس خس سینهاش شنیده نمیشد.
خون سرخ از لب و دهانش می ریخت . شاهدخت هنور امیدوار بود و برای نگه داشتن خون تقلا میکرد. با دستان سردش به صورت کبود مادرش ضربه میزد اما اثری از علائم حیات نبود. سیلی ها شدت میگرفتند و باز هیچ اتفاقی نمیافتاد.
شاهدخت تا بعد از آمدن پدرش سر به روی بالین مادرش گذاشته بود و منتظر پند هر ساله اش بود، منتظر تبریک جانانه ی مادرش، منتظر بوسه ی ادامه دار بر گونه اش؛ همه ی اینها در یک بعد از ظهر بهاری از او گرفته شده بود.
گاهی سکوت یک فرد از فریاد به هنگام غم پردرد تر و ترسناک تر است. ویکتپریا تا قب خاکسپاری مادرش در باغ آرامگاه خانوادگی شان، هر جایی که جسم سرد و بی روح میرفت خودش را می رساند و می دوید تا شاید او بلند شود و دستش را بگیرد و باز هم با هم برقند و شادی کنند و ویکتوریا حدس بزند که کادو های امسالش چه خواهند بود.
غم غروب را حالا فقط او میشناخت. پالتوی آغشته به بوی مادرش را پوشید تا از نسیم ابتدای بهار در امان باشد و جام یادگاری را پر از شراب کرد و در باغ میچرخید .
همان. جام شرابی را که مادرش به هنگام تولد او از پدرش هدیه گرفته بود را در دستان لرزانش نگه داشته بود . جام از کودکی همچون مادر دومش، رشد او را دیده بود و برای هر پیشرفتش قربان صدقه اش میرفت.
ویکتوریا در حال گذراندن اولین شب زندگی بدون مادرش بود، اولین شبی که مهتاب کم سو بود و گل های شب بو بویی نمیدادند، اولین شبی که هیچ ستاره ای در آسمان نبود. او فکر میکرد شاید ستاره ها به دور مادرش جمع شده باشند و به دور مادرش بگردند. سراب قرمز را مینوشید و قدم میزد. جرئت دور شدن از آن مزار را نداشت. هنوز لباس تولدِ خونینش را در نیاورده بود و اندکی گل پژمرده در هیاهوی گیسوانش گیر افتاده بودند. درد دلش را به آسمان و زمین میگفت. تا قبل از این مادرش گوش شنوای او بود.
لرزش صوت صدایش و آوازی که میخواند در سراسر باغ به گوش میرسید. صدای دردش بسیار بلند بود. شروع کرد به خواندن: ای مهتاب بیدار ای بابونه ی خندان ای ستاره ی پنهان بیا و غم را ببر.
بیا و من را ز غم دورش اش، دور کن. حتی مورد خطاب قرار دادن مادرش بغض گلویش را تحریک و راه نفسش را سد میکرد. جام که حرف های ویکتوریا را میشنید با آرزوی شنیده شدن حرف هایش شروع به سخن گفتن کرد: ای جانم من اینجایَم . میدانم غم دلت برق چشمانت را خاموش کردهداست. میدانم زبانت ناتوان از بیان دردت است. اشک نریز مروارید های سفید درخشان شور را بند بیاور. اصلا میخواهی جای دردت را ببوسم؟ ملکه ویولت هرگاه زخمی میشدی بوسه ای بر زخمت میزد و شکوفه ی لبخند را بر لبانت میکاشت، میخواهی من هم مرحمت شوم؟
باد خنک دلسر که گویی بیخبر از غم شاهدخت بود میوزید و جای اشکش را میسوزاند و لرزش لبانش را شدت میداد. شاهدخت که هیچ مرحمی بر دردش دوا نبود شروع به صحبت با مادرش کرد و همزمان شراب ناب را مینوشید و میگفت: دلم میخواهد دستانت را از درون خاک سرد بیرون بکشم و خاک را پاک کنم و دستت را نوازش کنم. دلم میخواهد کهکشان چشمانت را از بر کنم. دلم میخواهد ماه گرفتگی روی بازویت را در ذهنم حک کنم. دلم میخواهد فقط یکبار دیگر نامم را صدا بزنی و بویت کنم و آغوشت را به خاطر بسپارم؛ دلم میخواهد اما چه کنم که نمیشود. نمیشود ها غمگین ترین افعال ادبیات اند و ترکیباشن با غم و خشم آشوبی را به بار می آورد. ا جرعه ای دیگر نوشید و به احساسات پنهانش اجازه ی فوران کردن داد. فوران احساساتش با صدای مهیب شکستن جام همراه شد. جریان رود شراب و همچنین خون سرخی که از دست شاهدخت میریخت به راه افتاد. دست شاهدخت به خاطر قطعه های برنده ی جام دچار جراحت شده بود . جام حالا خالی از شراب بود و هر قطعه از وجودش در مان چمن های سبز باغ پنهان شده بود. نقش و نگار سلطنتی این جام با ارزش حالا همچون پازلی هزاران قطعه جدا شده بود.
جام که هنوز متوجه ی جراحت دست شاهدخت نشده بود ناله کنان گفت: چه کردی جان من؟ من که خواستم مرحم دردت باشم، من که از کودکی ات یارت بودم؛ حق من این بود؟
شاهدخت زخمش را فشرد تا جلوی خون سرخ و درد را بگیرد و همین حین جام متوجه جراحت شد و گفت: ای وای خدای من، شاهدخت من، من چه کار کردم؟ باعث دردت شدم؟ وای بر من که شیشه ام و شکننده. لیاقتت را نداشتم، جانم.
شاهدخت خدمتکار را صدا کرد و گفت: بیایید و این قطعه شیشه ها را جمع کنید. تنها یادگاری مادرم را خودم نابود کردم. چطور توانستم؟
صورتش بی روح و دستانش یخ زده بودند، لب های کبودش را گاز میگرفت تا جلوی اشکش را بگیرد. جام این حرف را که شنید کمی در دلش خوشحال شد که شاهدخت پشیمان است اما او غافل از دلیل اصلی پشیمانی شاهدخت بود.
جام همانطور که قطعه هایش را جمع و جور میکرد، سعی داشت پا به فرار بگذارد تا در دام خدمتکاران نیوفتد. همانطور که جام در حال رفتن با زخم هایش بود و عذاب وجدان داشت، یادش رفته بود چه کسی دیگری را زخم زده و پشیمانی شاهدخت به خاطر خود جام نیست.
جام سعی داشت جواب افکار منفی اش را بدهد و نگذارد چیزی اورا از شاهدخت دلسرد کند؛ دگر شرابی درونش و اشتیاقی در پس دلش نبود. با خود زمزمه میکرد: در هر صورت زیبا بود، دوست داشتن او زیبا بود، دوست داشته شدن توسط او هم زیبا بود، اگرچه که به خاطر مادرش من را دوست میداشت اما باز هم! صدای اه اش با صدای قطعه هایی که یکی به یکی از او جدا میشدند همراه میشد: به این امید میمانم که لااقل من را از یاد نبرد، چرا که من ظرافت تمام او را در وجودم حک کرده ام.
و بعد آرزو کرد شاهدختش با غمی به بزرگی سوگ مادرش کنار بیاید.
(پایان)
بستن *به این
نظر امتیاز دهید
*نام و نام
خانوادگی * پست
الکترونیک * متن پیام
|
دفتر مرکزی و حضوری: قزوین، خیابان نادری جنوبی، روبه روی آزمایشگاه فرزام، طبقه 2، مؤسسۀ رَواد (دکتر فاطمه حکیما)
09102080014
ravaad@
تمامی خدمات و محصولات این سایت، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه می باشند و فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.
(3).jpg?w=60)
(3).jpg?w=60)






.png)
.png)
.png)